48
دفع اين دشمن اگر دستت دهد * جان ز قيد هجر جانان وا رهد
در صف مردان ميدان رهبرى * گوى دولت را به كف مىآورى
از غزاى اصغر اى دل باز گرد * در جهاد اكبرآ اندر نبرد
جنگ با كافر غزاى اصغر است * اين جهاد نفس غزو اكبر است
زانكه كشته كافران باشد شهيد * كشتهء نفس است نزد حق طريد
هر كسى كو زين غزا محروم شد * اين دو روزه عمر بر وى شوم شد
شرك را بگذار تا مؤمن شوى * شك رها كن تا مگر موقن شوى
نفس را بگذار سوى دل خرام * تا شوى ساكن در آن بيت الحرام
در بيان حقيقت قلب انسانى و جامعيت او و اشارت بدانكه در انفس ، دل مظهر علم الهى است و به مثابهء لوح محفوظ است كه ما وسعنى ارضى و لاسمائى و لكن وسعنى قلب عبدى المومن 179
النقى التقى و تفصيل سخن بايزيد بسطامى كه لو ان العرش و ما حواه الف الف مرة فى زاويه من زواياء قلب العارف ما احسن بها و تنبيه بر آنكه دل مظهر حق است .
دل به معنى جوهرى روحانى است * دل نه از جسم است و نه جسمانى است
دل چه باشد غير نفس ناطقه * آنكه از حق تافت بر وى بارقه
آنكه دانا گفت عقل مستفاد * در حقيقت دان كه بودش دل مراد
استفاده گر كنى زان دل بكن * تا بيابى تو علوم من لدن 180
چون مجرد شد دل از حرص و هوى * تافتن گيرد در آن نور خدا
معنى كلى و جزوى اندر او * چون مشاهد گشت او را دل بگو
دل چه باشد مطلع انوار حق * دل چه باشد منبع اسرار حق
دل كه شد بر ياد غير او حرام * گر بدانى او بود بيت الحرام
در حقيقت دان كه دل شد جام جم * مىنمايد اندرش هر بيش و كم
دل بود مرآت وجه ذو الجلال * در دل صافى نمايد حق جمال
پيش سالك عرش رحمانست دل * جمله عالم چون تن و جانست دل
لوح محفوظ ار بدانستى دلست * پيش دانا دل به از آب و گلست