46
كى بگنجد بحر اندر قطرهاى * مهر پنهان چون شود در ذرهاى
اين ابد عين ازل آمد يقين * باطن اينجا عين ظاهر شد مبين
عين آبى آب مىجويى عجب * نقد خود را نسيه مىگويى عجب
پيش چشمت هست دريايى روان * ديده را بستى از آنى در گمان
من كه آبم تشنهء آبم چرا * وز عطش اندر تب و تابم چرا
شد به نقش موج ما دريا عيان * موج سازد بحر را فاش و نهان
خويش را از راه خود بردار زود * كى كنى تا با خودى از خويش سود
گنج عالم دارى و كد مىكنى * خود كه كرده آنكه با خود مىكنى
پادشاهى از چه مىكردى گدا * گنجها دارى چرايى بينوا
جمله عالم هست حاجتمند تو * تو گدايانه چه گردى گرد كو
از تويى درياى تو خسپوش شد * خس نماند بحر اگر در جوش شد
مانع راه تو هم هستى توست * نيست شو تا ره به خود يا بى درست
گشت خورشيدت نهان در زير ميغ * قيمت خود را ندانستى دريغ
دشمن خود دوست مىدارى چرا * دوستان را دشمن انگارى چرا
مىكنى شهباز خود را بال و پر * جغد و بوتيمار را گويى بپر
مىبرى سيمرغ را آن سوى قاف * عكه را گويى درآ اندر مصاف
طوطيان را مىكنى بىآب و خور * پيش زاغان مىنهى قند و شكر
پاىبند دام مىسازى هما * لكلكان را مىپرانى در هوا
بلبل و قمرى كنى بسته زبان * كركسان آرى كه موسيقى بخوان
مىكنى طاووس را اندر قفس * گفته بط را ران درين دريا فرس
بازسازى مرغك اوباش را * كردهاى عنقا تو اين خفاش را
نفس دون را زيردستى تا بكى * شو مسلمان بت پرستى تا بكى
اين چه نادانيست يكدم باخودآى * سود مىخواهى درين سودا درآى
اسب تازى را بخر ، خر را مخر * تا توانى زين بيابان شو بدر
گر وصال دوست مىدارى هوس * نفس را با روح گردان همنفس
تا نگردد نفس تابع روح را * كى دوا يا بى دل مجروح را
مرغ جان از حبس تن يابد رها * گر به تيغ لا كشى اين اژدها