تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
41
ابر پيدا گشت و باريدن گرفت * جامه‌اش تر گشت و چاهيدن گرفت مىدويد از دست باران آن‌چنان * كه تو گويى كرد دشمن قصد جان چون در آن صحرا از آن سرما گذشت * يك ده ويران بديد آن سوى دشت او ز هول جان به سوى ده شتافت * تا تواند او ز سرما چاره يافت چون رسيد آنجا به گرد ده دويد * عاقبت يك خانهء معمور ديد بر در خانه رسيد آواز داد * صاحب خانه جوابش باز داد در زمان آمد بر او كردش سلام * عارفش گفتا عليكم و السلام پس تواضع كرد او با ميهمان * اندرون خانه بردش در زمان باز پرسيد از كجاها مىرسى * كرد از احوال او پرسش بسى گفت سرما خورده‌ام آتش بيار * نيست پرواى سخن معذور دار گوييا در خانه‌اش آتش نبود * رفت تا بستاند از همسايه زود بستد آتش را سوى خانه شتافت * خرقه ديد آنجا و مهمان را نيافت در تعجب ماند از آن حال غريب * پيش او آمد خيالات عجيب آتشى افروخت تا بيند كه چيست * آن مگر جن بود يا نه خود پرى است لحظه‌اى شد خرقه جنيدن گرفت * ميهمان در خرقه لرزيدن گرفت آمد و در پيش آتش خوش نشست * صاحب خانه ز حيرت لب ببست هر زمان نوعى خيالش آمدى * دمبدم زان حال حيران‌تر شدى عاقبت پرسيد او از ميهمان * هر كجا بودى مدار از من نهان زانكه حيرانم درين كار عجب * واقفم گردان ز اسرار عجب گفت مهمانش كه ما را سرد بود * از غم سرما دلم پر درد بود چونكه تو دير آمدى گفتم روم * تا كه گرم از آتش دوزخ شوم بهر آتش زود در دوزخ شدم * هر طرف جويندهء آتش بدم هفت دوزخ گشتم و آتش نبود * من نه آتش ديدم و نى نيز دود در عجب ماندم كه آن آتش كجاست * دوزخ سوزان ز آتش چون جداست عاقبت با مالك دوزخ عيان * گفتم از آتش بده ما را نشان سوى آتش بهر حق شو رهبرم * تا مگر از دست سرما جان برم گفت مالك نيست اينجا آتشى * تو مگر ديوانه‌اى يا سرخوشى
اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 41 | شمس الدين محمد اسيرى لاهيجى