42
گفتمش ديوانه و سرخوش نيم * گو خبر ز آتش كه جوياى ويم
بر نشان دوزخ اينجا آمدم * من نديدم آتش و حيران شدم
انبيا دادند از دوزخ نشان * ز آتش سوزان به خلقان جهان
آن نشان انبيا از كذب نيست * مشكلم حل كن بگو احوال چيست
گفتم آرى آن نشانها راست است * تو يقين ميدان كه شك برخاسته است
نيست اينجا آتشى بشنو ز من * هر كسى آرد خود آن با خويشتن
آن يكى از آتش شهوت بسوخت * وان يكى از كينه آتش برفروخت
آتش هريك بود نوعى دگر * فهم كن او را كه تا يا بى خبر
آتش دوزخ بود كز خشم تست * با تو گفتم من سخنهاى درست
هفت دوزخ چيست اخلاق بدت * هشت جنت هست اعمال خودت
زينهار اى جان من صد زينهار * نيك كن پيوسته دست از بد بدار
زانكه هرچه اينجا كنى از نيك و بد * مونست خواهد شدن اندر لحد
آن مشقتهاى جمله انبيا * وان رياضتهاى جمله اوليا
كى عبث باشد بگو اى بى خبر * ديده گر دارى در آن حكمت نگر
آنچه گفتم هست از عين اليقين * نى به استدلال و تقليد است اين
راست دان و راست گوى و راست بين * راستى كن كج مرو در راه دين
حشر تو بر صورت اعمال تست * هر چه ديدى نيك و بد احوال تست
هر چه مىبينى هم از خود ديدهاى * گر جزاى نيك و گر بد ديدهاى
مرغ معنى صورت همت شناس * همت آمد كار دينت را اساس
فكر دنيايى است مرغ خانگى * فكر شهوانى خروس است بىشكى
هست بلبل عشق و رندى و سماع * شد هما فكر قناعت و انقطاع
باز آمد دعوت قابل به راه * چرغ و شاهين است قرب پادشاه
فكر سردارى بود دال عقاب * هدهد ارسال رسل بهر خطاب
خودنمايى بود طاوس اى پسر * كركس و زاغ است دنيا سر بسر
قاز چبود فكرهاى شست و شو * فاخته طاعات و ذكر دل بگو
بط چه باشد حرص دنياى دنى * جوجه باشد حال دنياى غنى
در قناعت گشت آن موسيچه فاش * هست تيهو حيلتى اندر معاش