تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤
44
هست انسان برزخ نور و ظلم * مطلع الفجرش از اين گفتند هم برزخ جامع خط موهوم اوست * چون نمايد وهم تو معلوم اوست آنچه مطلوب جهان شد در جهان * هم تو دارى باز جو از خود نشان من عرف زان گفت شاه اوليا * عارف خود شو كه بشناسى خدا 176 دانش آفاق از انفس بخوان * تا كه گردى عارف اسراردان گر همى خواهى كه گردى حق‌شناس * خويش را بشناس نز راه قياس بل ز راه كشف تحقيق و يقين * عارف خود شو كه حقدانيست اين گر به سر خود بيابى تو رهى * هم ز خود هم از خدا تو آگهى هم ملك هم نه فلك بشناختى * چون به كنه خويشتن ره يافتى چون بدانى تو كماهى خويش را * علم عالم حاصل آيد مر ترا كى شود اين سر ترا علم اليقين * تا نگردى محو حق اى نازنين چون به عشق دوست باشى جانفشان * پر ز خود بينى همه كون و مكان شد مقيد روح تو در حبس تن * كى توانى كرد فهم اين سخن تا نگردى بى خبر از خود تمام * كى خبر يا بى ز حق اى نيكنام گر بقا خواهى فنا شو كاين فنا * چون به معنى بنگرى باشد بقا گر به كنه خود ترا باشد رهى * از خدا و خلق بىشك آگهى آنكه سبحانى همى گفت آن زمان * اين معانى گشته بود او را عيان هم ازاين‌رو گفت آن بحر صفا * نيست اندر جبه‌ام غير خدا آن انا الحق كشف اين معنى نمود * گر به صورت پيش تو دعوى نمود ليس فى الدارين آنكو گفته است * در اين معنى چه نيكو سفته است 177 هر كس اين معنى به نوعى بازگفت * گر نهان و گر عيان اين راز گفت هر كه اين ره را به پايان برده است * هم از اين معنى بيانى كرده است گر همى خواهى كه يا بى زو نشان * سر بنه بر خاك پاى كاملان گر به امر پير رفتى اين طريق * مست گردى عاقبت هم زين رحيق چون نماند از تويى با تو اثر * بيگمان يا بى از اين معنى خبر
اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 44 | شمس الدين محمد اسيرى لاهيجى