37
در بيان قيامات انفسى و منازل و مراتب سير سالكان
نفس اماره چو مرد از خوى بد * ديد موتوا را به ديده سر خود
شد قيامتهاى نفس ظاهرش * ديد من مات عيان چشم سرش 173
خود قيامتهاى انفس هست چار * آن يكى صغرى دگر وسطى شمار
بعد از آن كبرى دگر عظمى بدان * تا كه گردى عارف اسرار جان
مردن نفس از هوى صغرى شمار * از هوى چون مرد ، دل شد آشكار
دل چو طبع روح گيرد در رشاد * خواند وسطى نام او را اوستاد
روح چون گردد خفى كبرى شود * محو هستيها بكل عظمى شود
اين قيامتها چو شد عين اليقين * منكشف گردد به دل حق اليقين
آن زمان مرآت وجه حق شوى * بگذرى از قيد حق مطلق شوى
محو گردى در تجلى جمال * راه يا بى در نهايات وصال
در دلت نور خدا تابان شود * جان پاكت و اصل جانان شود
مرده و زنده به امر پير شو * تا نگردى تو به خود بينى گرو
اشارت به اخلاق ذميمه و حسنه و تهذيب اخلاق سيهء بحسنه و آثار و اسرار آن و در بيان آنكه بهشت و دوزخ نتايج اعمال و اخلاق حسنه و سيهء است و اين هر دو در دار دنيا با انسان است .
نيست مردم هر كرا خلق بدست * در حقيقت چون سباعست و ددست
صاحب خلق بد آمد همچو ديو * دايما با خلق در مكرست و ريو
خلق بد ز افعال بد هم بدترست * زانكه اصل هر بدى خلق بدست
خلق بد مردود دلها سازدت * از خدا و خلق دور اندازدت
خلق بد بيعقل و بيفن مىكند * دوستان را جمله دشمن مىكند
سايهء دوزخ چه باشد خلق بد * خوى بد آمد به راه دوست سد
گر ز خوى بد كنى خود را برى * ره به خلق نيك انسانى برى
چون شوى پاك از همه اخلاق بد * اسلم الشيطان ترا گردد سند 174