36
نيست گردان هستى ما را تمام * تا رسد از وصل او جانم به كام
از جمال خود فكن پردهء جمال * وارهان ما را از اين وهم و خيال
گر بر افتد پردهء ما از ميان * روى او بنمايد از كون و مكان
منتهاى كار مردان نيستىست * شيوهء رندان رهدان نيستىست
نيستى آيينهء هستى شدست * سد راه عشق هستى آمدست
ره به بزم وصل يابد بيگمان * هر كه شد در راه جانان جانفشان
چون ز درد عشق بيدرمان شويد * در هواى نيستى رقصان شويد
در بيان وصف الحال و تحريض در رياضت و اشارت به موت اختيارى به حكم موتوا قبل ان تموتوا 172
من درين ره چونكه گشتم محو عشق * يافتم ذوق دگر از صحو عشق
چون فنا گردد من و ما و تويى * بيگمان گردد يكى نقش دويى
آن عجايبها كه در راه فنا * ديدهام كى شرح آن باشد روا
شمهاى زان در بيان گر آورم * پردههاى عقلها را بر درم
آتشى در خرمن هستى زنم * دل به كلى از دو عالم بركنم
نيست دستورى كه راز شاه را * محرمان گويند نزد هر گدا
عاقبت هم گفتهاند از بيش و كم * گر رسد دستورى از شاه كرم
رو رياضت كش كه تا بينى عيان * آنچه كردم اندرين معنى بيان
زنگها ز آيينهء دل دور كن * از جمال يار جان مسرور كن
گر حيات جاودان خواهى بيا * خاك ره شو پيش ارباب صفا
دامن رندان جان افشان بگير * از هوى و از هوس كلى بمير
گر بميرى از همه نام و نشان * زندهء جاويد گردى در جهان
رمز موتوا از پيمبر مىشنو * زندگى خواهى پى اين مرگ رو
تا نگردى نيست از هستى تمام * كى به وصل او رسى اى مرد خام
هر كه مرد از جان به جانان زنده شد * در حيات سرمدى پاينده شد