35
گفت ترك خود بگو ما را بياب * نيست جز ترك خودى راه صواب
خويش را بگذار و بى خود جوشدار * اندرون بزم جانان هوشدار
چون حجاب راه تو هستى تست * در خودى زنهار منگر سست سست
هر كه از خود رست از هجران برست * از مى جام وصالش گشت مست
تا تو خود رأيى خدا را نيستى * بى خود از خود شو بدان تا كيستى
هر كه او از خود خلاصى يافتست * پرتو نورش به عالم تافتست
بايزيد وقت چه بود در جهان * آنكه از دست خودى يابد امان
گر ز پندار خودى آيى برون * يار بربينى برون و اندرون
چون حجاب جان تو پندار تست * بى خود از خود شو كه اين ديدار تست
تا تو خود بينى نبينى دوست را * از خودى شو محو بنگر آن لقا
كى ز ما و من توان گفتن به او * ما و من بگذار و وصل دوست جو
تا درين ره ما و من باقى بود * جان تو با وصل محرم كى شود
مايى و ما پردهء ديدار اوست * پردهء خود برفكن از روى دوست
چون فنا آيينهء نقش بقاست * گر بقا خواهى بقا اندر فناست
تا تويى پيدا نهان است او ز تو * تو نهان شو تا كه پيدا گردد او
نيست كن خود را به راه عشق او * بعد از آن در بزم وصلش راه جو
چونكه سرت پاك شد از نقش غير * آن زمان نه كعبه بينى و نه دير
تا نشد خالى دلت از غير دوست * كى نمايد حسن او از مغز و پوست
از كدورت پاك شو آيينهوار * تا توانى ديد رويش آشكار
خويش را آيينه ساز و خوش ببين * عكس روى دوست از عين اليقين
اولا بر بند چشم از خويشتن * تا به وصل او رسى از ما و من
از كدورتهاى هستى پاك شو * در طريق نيستى چالاك شو
تا تو با خويشى ز هر كم كمترى * چونكه با حقى ز خلقان برترى
با خودى عين و بال آمد ترا * بيخودى محض كمال آمد ترا
نيستى از خلق عين هستى است * خويشتن بينى خمار و مستى است
شد حجاب روى جانان ما و من * جان من يكدم نقاب از رخ فكن
بىنقاب ما به ما بنما جمال * جان ما كن محرم بزم وصال