34
ورنه سرگردان شوى سردم كنى * در خودى بىشك خدا را گم كنى
در ره حق سالكا بى خود درآى * همچو آن زاهد مرو راه خداى
گرچه عمرى در رياضت مىگذاشت * چونكه نگذشت از خودى سودى نداشت
چون شوى دور از خودى بر ما رسى * تا تو با خويشى بود وصلش محال
اى دل از مردان حق غافل مشو * جان به عشق اين جماعت كن گرو
با تو گفتم مجملى ز احوالشان * تا بدانى زين نشانها حالشان
گر خدا جويى بجو اين قوم را * زانكه ايشانند خاصان خدا
سد راه خويش دان هستى خود * نيست شو زين هستى و پستى خود
گر همى خواهى كه بينى روى يار * خويش را از پردهء هستى برآر
هر كه او در ره گرفتار خودست * دايما محجوب از يار خودست
پردهء خود از ميان بردار زود * در پس پرده ببين ديدار زود
نيستى از خويش عين وصل اوست * بگذر از هستى دلت گر وصل جوست
تا تو با خويشى بود وصلش محال * بى خود از خود شو كه تا يا بى وصال
خودپرستى كار محجوبان بود * نيستى اين درد را درمان بود
هر كه خود از خويش خالى كرده است * گوى دولت از ميان او برده است
پاك كن زنگ دويى از خويشتن * تا ز خود بينى جمال ذو المنن
پاك كن آيينه دل را ز زنگ * تا ببينى هرچه خواهى بيدرنگ
ساز جاروبى ز عشق اى مرد كار * خانهء دل را بروب از هر غبار
از غبار خويش خود را پاك كن * پس به خود ديدار يار ادراك كن
سد خود را از ره خود دور كن * وز وصالش جان و دل پر نور كن
حكايت به خواب ديدن ذات گرامى حق را بايزيد بسطامى
بايزيد آن حجت اسلام و دين * آن خليفه حق و قطب العارفين
گفت ديدم يك شبى حق را به خواب * گفتمش اى درگهت خير المآب
ره به تو چون است در تو چون رسم * ره به وصل خود نما اى مونسم
من ندارم بيجمال تو قرار * رهنمايم شو به خود اى كردگار