تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
33
مىكنم تصديق اين احوال و فن * دوست مىدارم هميشه اين سخن خود نمىدانم حجاب ما ز چيست * واقفم كن چون ز تو پوشيده نيست بايزيدش گفت صد سال دگر * روز تا شب با همه شب تا سحر در نماز و روزه باشى دايما * هم نخواهد بود بويى زين ترا گفت زاهد شيخ را كآخر چرا * سد را هم چيست گو بهر خدا شيخ گفتش زانكه محجوبى به خود * هستى تو هست در راه تو سد گفت زاهد چيست دردم را دوا * تو طبيبى كن علاج جان ما شيخ گفت او را كه تو هرگز قبول * مىنخواهى كرد و خواهى شد ملول گفت شيخا من نيم مرد فضول * هر چه فرمايى به جان دارم قبول شيخ گفت او را همين ساعت برو * ريش و موى سر تراش و پاك شو جامه و دستار بر كن اى سليم * بر ميان بند يك ازارى از گليم توبرهء پر جوز در گردن فكن * رو به بازار آنگهى بىما و من شاخ هستى را بكن از بيخ و بن * كودكان هر محلت گرد كن گو كه يك سيلى هر آن كو زد مرا * مىدهم يك جوزش از بهر خدا در تمام شهر گرد و گو چنين * از سر صدق و ز اخلاص و يقين هر كجا كه مىشناسد مر ترا * همچنين مىكن كه اينستت دوا زانكه اين هستى حجاب محكم است * اين سد از سد سكندر كى كم است گفت زاهد كى توانم كرد اين * گو دواى ديگر اى داناى دين شيخ گفت او را كه اول گفتمت * تو نخواهى كرد كاين كاريست سخت غير از اين خود نيست دردت را دوا * هست اين درمان دردت زاهدا در ره مولى حجاب زين بتر * نيست رهرو را اگر دارى خبر سالها گرچه رياضت‌ها كشيد * چون نرست از خود وصال حق نديد جان او چون و اصل جانان نشد * دردمندان را از او درمان نشد از چنين سالك نيايد رهبرى * چون نشد او از حجاب خود برى چون به وصل دوست او را ره نشد * از ره و منزل ز حق آگه نشد سالكان را رهنمايى چون كند * در طريقت پيشوايى چون كند چون به وصل دوست او را نيست بار * رو سر خود گير و دست از وى بدار