20
چون اسير لشكر عشقش شدند * آتش اندر خرمن هستى زدند
عقل و شادى مىنجويد بيش و كم * جملگى دردند و سوز و عشق و غم
از غبار هستى خود خانه را * رفتهاند ايشان به جاروب فنا
چون به پيش يار دل در بند شد * پيش ايشان زهر همچون قند شد
از سر جان و جهان برخاستند * بزمى اندر نيستى آراستند
زهر قاتل نوش دارو ساختند * تا به عشق او علم افراختند
ملك و مال و دولت و فرزند و زن * در ره حق چيست غير از راهزن
در تو گر درد طلب آيد پديد * آنچه مىگويم عيان خواهى تو ديد
دشمن جان تو گردد ملك و مال * بر تو فرزند و عيال آمد و بال
خان و مان و باغ و فرزند و سرا * سازدت از وصل جانان بينوا
نيست چيزى در جهان بيفايده * تو نصيب خويش جو زين مايده
هر چه بينى محض خير و حكمت است * گر ترا زو راحت و گر زحمت است
زانكه نايد فعل باطل از حكيم * فعل حق باطل نباشد اى سليم
من طريق راست بهر طبع كج * مىگذارم نيست بر اعمى حرج
دايما با جستوجو همراه باش * همره دل زندهء درگاه باش
در طريق جستوجو يكروى باش * با دو دل جوينده گو هرگز مباش
باش در راه طلب ثابت قدم * تا بيابى بوى اسرار قدم
هر كه دارد در جهان گنج طلب * خود نبيند بينوايى و تعب
دنيى و عقبى حجاب طالبست * كفر آمد هرچه در ره حاجبست
طالبا بيرون كن از دل فكر غير * محو كن از صفحهء جان ذكر غير
جز خيالش در دل خود جا مده * در دل و جان بار غير او منه
هر چه مشغولت كند از ياد دوست * از على بشنو كه طاغوت تو اوست
هر چه مانع آيدت از وصل يار * بىشك او را در طريقت بت شمار
پاكبازى شيوهء رندان بود * هر كه را اين شيوه شد رند آن بود
هر كرا درد طلب دامان گرفت * ترك خان و مان و ترك جان گرفت
ترك فرزند و زن و احباب گفت * روز و شب او ترك خورد و خواب گفت
ترك ناز و لذت و عيش و طرب * گفت و تن در داد در رنج و تعب