22
ننگ آيد جمله را از صحبتش * مىشمارد ديو و دد بىغيرتش
زانكه انسان بهر عرفان آمدست * ترك آن كرده پى شهوت شدست
چونكه او مقصود خلقت را گذاشت * رايت عصيان به عالم برفراشت
او ز فطرت از هوى سر زير شد * كار آن بيچاره بىتدبير شد
سلطنت بگذاشت اكنون كد كند * نيك پندارد و ليكن بد كند
زين عجبتر نيست در عالم يقين * بنگر آخر گر تو دارى درد دين
كز خدا با اين ضعيفى آدمى * چون نمىترسد شود عاصى همى
اين سخن بر جان احمد همچو تير * از كمان شيخ آمد دلپذير
گريهها كرد آنكه تا بيهوش شد * همچو مستان واله و مدهوش شد
بعد از آن برخاست زار و ناتوان * سوى خانهء خويش شد گريه كنان
آن شب و آن روز را از سوز و درد * هم نگفت او هيچ و هم چيزى نخورد
روز ديگر خود پياده آمد او * با دل اندوهگين و زردرو
با دل پر درد در مجلس نشست * بود مخمور و دگر شد باز مست
چونكه مجلس گشت آخر بيقرار * شد به سوى خانه ، دل پردرد يار
سرد او را شد دل از كار جهان * بود كارش در جهان ناله و فغان
آمد آن بى خود دگر روز سيم * پا و سر در راه عشقش كرده گم
با رخ چون زعفران و ديده تر * بود تنها و پياده بى خبر
اندر آن مجلس ميان خلق باز * آمد و بنشست با سوز و نياز
داشت گوش و هوش با گفتار شيخ * تا مگر بويى برد ز اسرار شيخ
چونكه مجلس شد تمام آمد به پيش * تا كند با شيخ عرض حال خويش
گفت اى استاد استادان دين * پيشواى جمله ارباب يقين
روز اول چونكه گفتى اين سخن * گشت اندر گردنم همچون رسن
آن سخن كلى مرا بگرفته است * با دلم صد راز پنهان گفته است
كار دنيا بر دل من سرد شد * جان عشرتجوى من پر درد شد
من همى خواهم كه گيرم خلوتى * وز همه خلقان بجويم عزلتى
ديده را بر بندم از كار جهان * ترك گويم مال و ملك و خان و مان
شرح راه فقر و سير سالكان * بازگو اطوار و درد رهروان