18
هر زمان بوديم در جاى دگر * ديده هر دم در تماشاى دگر
اتفاق افتاد روزى از قضا * هر دو باهم از سر ذوق و صفا
در محله صاحبآبادى برون * سير مىكرديم با ذوق درون
از عقب ديديم مىآمد دوان * يك جوانى خوبرويى همچو جان
او ز تعجيلى كه در ره مىدويد * عقل حيران ماند كاين خواهد پريد
در تعجب تا كه او را حال چيست * كاين دويدن بىسبب البته نيست
يار با ما گفت بايد ايستاد * تا بپرسيمش چكارت اوفتاد
زانكه خالى نيست از حكمت يقين * بىسبب او را دويدن اينچنين
چون دوان آمد به نزد ما رسيد * ره ز ما گرداند و زان بهتر دويد
گفتمش بهر خدا يكدم بايست * اين دويدن راست گو از بهر چيست
او جواب ما نگفت و يك نظر * هم به سوى ما نكرد اندر گذر
او دوان و ما همه حيران كه چيست * او گريزان اينچنين از بهر كيست
زود همچون برق از ما درگذشت * در تعجب ما همه زين سر گذشت
در عقب ما جمله نظاره كنان * تا چه خواهد بود حال اين جوان
بود آنجا چشمهء آبى روان * چون رسيد آنجا بيفتاد آن جوان
در زمان رفتيم تا پرسيم حال * تا شود معلوم كارش را مآل
چون رسيدم ديدم او بيهوش بود * از شراب بيخودى مدهوش بود
صبر كردم تا به هوش آيد مگر * گويد از احوال خود ما را خبر
لحظهاى شد يافت از خود آگهى * چشم را بگشود آن سرو سهى
وانشست و خاك از رو پاك كرد * بركشيد از سوز دل او آه سرد
جمله گفتيمش كه بىروى و ريا * تو بيان كن شرح حال خود به ما
زانكه ما حيران حالت گشتهايم * خود از اين معنى به خون آغشتهايم
از تو چون جستيم ما در ره خبر * تو نكردى هيچ سوى ما نظر
ما نمىدانيم احوال تو چيست * باز گو اين حال بىحكمت چو نيست
گفت يكدم پيش از اين آنجا بدم * ساعتى اينجاى آسوده شدم
پس روان گشتم به سوى خانه زود * چون به خانه آمدم گفتم نبود
يك زمان در فكر آن بودم كه تا * در كجا من كفش خود كردم رها