17
سينه كز عشق تو بر وى نيست داغ * زآتش دوزخ مباد او را فراغ
گوش كو گفتار جانان نشنود * گر شود كر عاقبت بهتر شود
هر مشامى كو ندارد بوى دوست * نقش بيجان است و محض رنگ و بوست
دست گو نه بهر عقد ذكر اوست * او بريده به به تيغ قهر دوست
پا كه جز در راه جستوجو نهى * آن شكسته به كه يا بى آگهى
جان ندارد هركه جوياى تو نيست * دل ندارد هركه شيداى تو نيست
خلقت عالم براى جستوجوست * هركه جويا نيست چون نقش سبوست
هركه طالب نيست انسانش مخوان * زانكه دارد صورت اما نيست جان
جان مبادا هركه را نبود طلب * باش در كوى غمش پست طلب
در ره عشقش گذر از گفتوگو * جستجو كن جستجو كن جستجو
در طلب مىباش تا يا بى كمال * از طلب منشين اگر خواهى وصال
از طلبكارى مشو غافل دمى * تا بيابى درد دل را مرهمى
هركه غافل شد دمى از ياد دوست * او نه صاحب درد و مرد جستجوست
رو تو از جام طلب سرمست شو * جان و دل در راه جانان كن گرو
زاد راه عشق جانان جستوجوست * جستوجو آرد ترا تا وصل دوست
تا نيايد در دلت درد طلب * نيستى در راه او مرد طلب
هركه او برگشت از ياد خدا * مرتدى باشد درين ره بينوا
طالب آن باشد كه تا روز پسين * از طلب يكدم نياسايد يقين
حظ نفس خود نجويد در طريق * دايما با درد و غم باشد رفيق
در طريق جستوجوى وصل يار * دين و دنيا كرده باشد آن نثار
طالب آنگه ره به وصل او برد * كه سوى دنيا و عقبى ننگرد
حكايت ( اندرين معنى بگويم قصهاى . . . )
اندرين معنى بگويم قصهاى * تا برد هر طالبى زو حصهاى
داشتم يارى كه يار شوق بود * عارف حق بين و صاحب ذوق بود
در حضر چون جان و تن باهم بديم * در سفر باهم مصاحب مىشديم
اتفاقا سوى تبريز آمديم * قرب شش ماهى بهم آنجا بديم