تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 19

مساهمون:

ص١٩
19
عاقبت ياد آمدم كاين جايگاه * كفش را بگذاشتم رفتم به راه من ز خانه سوى جست‌وجوى كفش * مىدويدم زين قبل بر سوى كفش در طلب ما را نبود از خود خبر * خود چه حاجت گفتگوى خير و شر من نبودم واقف از گفت شما * عذر من بپذير از بهر خدا چون بدينجا آمدم زينسان دوان * يافتم مطلوب خود را در زمان چون بديدم كفش خود را من بجا * بر سر كفش اوفتادم جابجا من ز شادى گشتم از خود بىخبر * از خودى ديگر نديدم من اثر اينچنين بايد طلب اى مرد كار * تونه‌اى طالب برو شرمى بدار گر تويى جوياى حق اى خواجه تاش * كمتر از جوياى كفش آخر مباش آن‌چنان از بهر كفشى مىدويد * ترك جمله كرد تا مطلوب ديد جان طالب و اصل مطلوب شد * دل نثار وصل آن محبوب شد در نگر آخر كه او از بهر كفش * آنچنان‌كه گفته شد ميراند رخش مىنمايى دعوى درد و طلب * چون كلوخ از جا نمىجنبى عجب هر كه در راه طلب او پا نهاد * نفس خود را يكدم آسايش نداد تا كه گردد و اصل جانان خويش * مىكند هر دم فدا صد جان خويش طالبان را در دو عالم كار نيست * در دل طالب به غير از يار نيست هر كه سوداى طلب در سر گرفت * دل ز فكر هر دو عالم برگرفت بهر تفهيم است اين تمثيل من * تا مگر طالب كند فهم سخن گرچه گستاخيست اين نوع مثال * ليك ديدم اين مثل را شرح حال رهروا اين منزل تنبيه‌دان * كه ز هرچيزى شوى اسرار خوان صورتش منگر سوى معنى نگر * مى طلب معنى ز صورت درگذر ترك مال و عشرت و جاه و جلال * كرد از بهر جمال ذوالجلال رنگ سرخش اندرين ره زرد شد * دين و دنيا بر دل او سرد شد گر همه عالم شود محكوم او * يا علوم جمله شد معلوم او خنده رفت و گريه شد او را شعار * بينوايى شد نواى دوستدار او نمىجويد به غير از وصل دوست * زانكه مطلوب دلش ديدار اوست از هواى خود گذشتند اين گروه * در بلا گشتند ثابت همچو كوه
اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 19 | شمس الدين محمد اسيرى لاهيجى