تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 16

مساهمون:

ص١٦
16
گفت آن عجز است و خوارى و نياز * نيستى و درد و سوز جانگداز فقر و مسكينى ز خود آوارگى * دلشكسته بودن و بيچارگى عارفان را اينچنين آمد خطاب * خويشتن بين كى بود ز اهل صواب مرد رعنا دان كه از حق غافلست * در طريق اهل عرفان جاهلست رهروانى كاندرين ره رفته‌اند * اينچنين هشيار و آگه رفته‌اند هستى خود از ميان برداشتند * خويش را معدوم محض انگاشتند دايهء خود را بجستند اين فريق * بى خود از خود رفته‌اند اندر طريق كرده‌اند ايشان به راه ذو المنن * ذل و خوارى را شعار خويشتن در خور عارف نباشد ما و من * اندرين ره بىمنى بايد شدن چون تو من گويى بود بىشك دومن * من كجا گنجد به راه ذو المنن بهر جنت زاهدان را جست‌وجوست * در دل عاشق نگنجد غير دوست عاشقانت را به جان باشد مريد * هر كسى كو لذت عشقت چشيد

تحريص در طلب و كيفيت حال طالب و اطوار و آداب طلب‌كارى و بيان وصف الحال در علامت طلب و طالب

آتش درد طلب در دل فروز * هرچه يا بى غير مطلوبت بسوز بگذر از ناموس در راه طلب * لاابالىوار رو در راه رب هركه در راه طلب مردانه است * از خيال كفر و دين بيگانه است تا طلب در باطنت ظاهر نشد * در بلاى عشق جان صابر نشد آن دلى كو هست خالى از طلب * دايما بادا پر از رنج و تعب آن سرى كورا هواى دوست نيست * زو مجو مغزى كه او جز پوست نيست ديده كو بينا به روى يار نيست * كور به چون درخور ديدار نيست آن زبان كز ياد او خالى بماند * لال بهتر چون نشايد غير خواند جان كه جويانت نباشد كوبكو * مردهء بيجان بود جانش مگو عقل كو ديوانهء عشق تو نيست * نيست بادا ز آنكه جان را رهزنى است روح كو روح خيالت را نيافت * جسم خوان چون نور جان بر وى نتافت هر كه او جوياى اسرار تو نيست * سر مبادش چون طلب كار تو نيست