14
در بيان احوال جماعتى كه خود را مرشد دانسته و راهبرى نمايند و فى الحقيقه راهزنان راه حقاند و ضال و مضلاند
رهزنان چون رهنما پنداشتى * احمد و بوجهل چون هم داشتى
اشقيا از اوليا نشناختى * دين و دنيا را از آن درباختى
كردهاى اعمىتر از خود پير راه * لاجرم هرگز ندانى ره ز چاه
غول را كردى تصور رهنما * تا كه گشتى منكر اهل خدا
ساختى دجال را مهدى پير * خر ز عيسى واندانى اى فقير
خود نه پيرست او كه شيطان رهست * از طريق رهروان كى آگهست
از كمال اهل معنى ره نبرد * بخش او از جام صورت بود درد
آنكه هرگز ره نداند اى رفيق * رهنمايى چون كند اندر طريق
اهل بدعت شيخ سنت كى بود * ره نديد او كى ترا رهبر شود
آنكه بازد عشق با روى بتان * رهنما نبود ، بود از رهزنان
آنكه باشد دايما صورت پرست * دامن معنى كجا گيرد به دست
هر كه حيران جمال صورتست * اهل معنى نيست صاحب شهوتست
آنكه ميلش سوى لهوست و سماع * وجد و حالاتش نباشد جز خداع
لاف فقر اندر جهان انداخته * رهبر و رهزن ز هم نشناخته
صد فسون و مكر دارد در درون * مخلص و صادق نمايد از برون
رهزنى چون نام خود رهبين كند * عاميان را در هلاكت افكند
گويد او كه من قلاووز رهم * وز منازلهاى اين ره آگهم
هر كه باور كرد آن مكر و دروغ * ماند از نور ولايت بيفروغ
گم شد و هرگز به منزل ره نبرد * در بيابان هلاكت زار مرد
كردهاى نفس و هوى را پيشوا * لاجرم بويى نيابى از خدا
نور عرفان در دل و جانت نتافت * تو همى گويى چو من عارف كه يافت
نيستت از عارفان شرم و حيا * دعوى عرفان و تلبيس و هوى
واى آن طالب كه در دامش فتاد * هرچه بودش نقد او بر باد داد