13
نى سر يك موى او شد سوخته * بلكه بد ز آتش چو شمع افروخته
اينچنين صدقى ببايد مرد را * تا بيابد او دوا آن درد را
هر كه را نبود ارادت اينچنين * آن ارادت نيست مقرون با يقين
گر همى خواهى كه يا بى وصل يار * خويش را در راه مردان كن نثار
هر كه باشد در ارادت استوار * از مريدى بر خورد پايان كار
كو ارادت كو مريد اينچنين * تا كه گردد در طريقت راهبين
يك نظر منظور اهل دل شوى * به كه بر بالاى گنج زر شوى
گر همى خواهى كه گردى كيميا * باش مقبول دل اهل خدا
در تحريض متابعت قطب عالم كه شيخ مرشد كامل زمانه است
گر وصال دوست مىخواهى بيا * بنده شو اين خواجهء دل زنده را
خواجهء دل زنده قطب عالم است * مركز دوران چرخ اعظم است
مهدى و هادى ره آن كامل است * كز خودى وارسته با حق و اصل است
ز آفرينش مقصد و مقصود اوست * اوست مغز و جمله عالم همچو پوست
رهنما آنست كو ره ديده است * گرد منزلهاى جان گرديده است
منزل امن و خطر دانسته است * از بد و نيك جهان وارسته است
پير مىبايد كه داند علم دين * تا بود رهدان و رهبين از يقين
باشدش از هر مقامى صد نشان * نز شنيده بلكه از عين العيان
پير آن باشد كه بينا شد به دوست * جملهء عالم طفيل ديد اوست
از دو عالم يار بيند او عيان * خود نبيند غير او فاش و نهان
پير آن باشد كه از عين العيان * هرچه بيند حق در او بيند عيان
اينچنين رهبر چو بينى زينهار * دامنش را گير و دست از او مدار
هرچه او گويد به صدق دل شنو * خاك او شو در ره غولان مرو