تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 10

مساهمون:

ص١٠
10
دامن رهبر بگير و راه جوى * هرچه دارى كن نثار راه اوى گر روى صد سال در راه طلب * راهبر نبود چه حاصل زين تعب بىرفيقى هركه شد در راه عشق * عمر بگذشت و نشد آگاه عشق گر همى خواهى بدانى حرفتى * يا كه استادى شوى در صنعتى خدمت استاد كردن بايدت * پس قياس اين و آن مىشايدت پير خود را حاكم مطلق شناس * تا به راه فقر گردى حق‌شناس خاك ره شو زير پاى كاملان * تا كه گردى تاج فرق رهروان

وصف الحال بالنسبة الى اهل الكمال

من كه بگذشتم ز نقش آب و گل * رهروان را بنده‌ام از جان و دل من كه دامن از جهان برچيده‌ام * عشق اهل دل به جان بگزيده‌ام من كه دارم از همه عالم فراغ * مهر كامل كرده‌ام در سينه داغ من كه از سر دو عالم آگهم * بر در اهل دلان خاك رهم من كه بر فرق سلاطين افسرم * پيش ايشان از گدايان كمترم من كه عرش و فرش كردم زير پا * مىكنم از خاك ايشان توتيا من كه آزادم ز قيد هرچه هست * پيش ايشان گشته‌ام چون خاك پست من كه از دنيا و عقبى فارغم * وز سپهر فضل چون مه بازغم روى مىمالم ز عجز و افتقار * دايما بر آستان اين كبار خوشه‌چين خرمن اهل دلم * خاك راه رهروان كاملم از قبول حضرت صاحب كمال * برترم از هرچه انديشد خيال اختيار خود به دست پير ده * بىرضايش در جهان گامى منه اولا تجريد شو از هرچه هست * وانگهى از خود بشو يكباره دست باش چون مرده به دست مرده‌شو * تا بگرداند ترا او سو بسو هرچه فرمايد مطيع امر باش * توتياى ديده كن از خاك پاش تا نگويد او مگو خاموش باش * او چو مىگويد سخن تو گوش باش هرچه او گويد همه الهام دان * گفت او را تو ز حق اعلام دان هرچه آيد در دلت از نيك و بد * مى نپوشان ورنه خواهى گشت رد