تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
125
ديده را روشن كن از نور صفا * وانگهى بنگر جمال آن لقا چشم بينايى ببايد مر ترا * تا كنى باور سخنهاى مرا كور مادرزاد كى باور كند * گر همى گويى به الوان صد سند ديدهء بينا دل دانا بيار * تا ز روى حق نگردى شرمسار آفتابت ماند پنهان زير ميغ * پرتو روشن نديدى صد دريغ گر ترا ديده بدى در راه دوست * هرچه مىبينى عيان ديدى كه اوست گر تو خود را دور ميدانى بيا * بشنو آخر نحن اقرب از خدا 210 از خدا انى قريب گوش كن * حق محيط جمله آمد بىسخن 211 ديده بايد تا ببيند آفتاب * ديدهء بينا نه زان چشم خراب گر بدانى نسبت ما را به دوست * آن زمان بينى كه هستى جمله اوست

اشارت به مناسبت ميان خلق و خالق و تحقيق آنكه هرچه هست حق است و عالم نمود و همى بيش نيست

او چو خورشيدست و ما چون سايه‌ايم * همچو نور و سايه ما همسايه‌ايم تابع نور است سايه روز و شب * نور خواهى گو بيا سايه طلب هستى سايه يقين از نور دان * سايه را بيشك دليل نور خوان مىنمايد سايه‌ها از عكس نور * سايه را از نور نتوان كرد دور سايه كى از نور مىگردد جدا * مگذر از ما گر همى خواهى خدا گر نهان گردد زمانى نور خور * نور تابان شد ز سايه در گذر سايه در معنى نمود وهمى است * نور بيند هركه او از وهم رست سايه‌ها چون محو نور خور شود * وصل او را در زمان در خور شود سايه را خورشيد تابان نور ساخت * ظلمت ذرات را مستور ساخت سايه بودم نور خور بر من بتافت * زان تجلى سايه خود را نور يافت گر به پيش تو كنون من سايه‌ام * خود ندارى آگهى از مايه‌ام مهر تابان ذره مىخوانى عجب * روز روشن را نمىدانى ز شب مصحف مجموع آياتش منم * جامع جمله كمالاتش منم قطره گويى بحر بىاندازه را * آفتابى را همى خوانى سها