123
شيخ گفتا آنكه مىگويم به دو * چون همى داند چه حاجت گفتگو
صبر پيش آريد اكنون تا خدا * سر اين سازد هويدا بر شما
چونكه ديدند آن جماعت شيخ را * لرزهشان افتاد بر اندامها
ساز بشكستند و مىها ريختند * جمله اندر دامنش آويختند
گريه و زارى كنان در پاى او * اوفتادند آن گروه عيشجو
توبه كردند از مناهى جملهشان * گشته هريك در ره حق جانفشان
با مريدان گفت شيخ رازدان * اين زمان شد فاش آن سر نهان
شد همه مقصود حاصل بىتعب * نى به كس رنجى رسيد و نى كرب
نى كسى را غرقه مىبايست گشت * نى به دريا حاجت آمد نى به دشت
خيرخواهى شيوهء مردان بود * هر كرا اين شيوه شد مرد آن بود
هست صلح و جنگشان از بهر حق * لاجرم دارند بر عالم سبق
قهر ايشان محض لطف آمد يقين * هزل ايشان جد شمر اى مرد دين
گر ترش رويند و گر خندان شوند * بندهء حقند و بر فرمان روند
فارغ و آزادهاند از مدح و ذم * پيش ايشان غير حق باشد عدم
وصف ايشان برتر است از گفت ما * عاجزم يا رب لااحصى ثنا 209
بر سر مويم اگر گردد زبان * كى درآيد وصف ايشان در بيان
وصف ايشان گر كنم بر قدر خود * هم نمىيابم امان از طعن بد
زين جماعت آنچه معلوم منست * آن كجا در حوصله جان و تنست
نيست واقف كس ز حال اين گروه * خلق زين سو اوليا زان سوى كوه
حكمت حق از پى تعظيمشان * كرد از چشم همه خلقان نهان
مظهر حقند و پنهان چون حقند * زانكه فارغ از دو عالم مطلقند
چون به حق پيوسته دارند الفتى * صحبت خلقان نمايد كلفتى
هر كه او از هستى خود وارهد * پاى بر فرق همه عالم نهد
هر كه او با دوست باشد همنشين * هست فارغ از غم دنيا و دين
آن جماعت شاه و خلقان چاكرند * جمله عالم پا و ايشان چون سرند
ذات ايشانست خلقت را سبب * هرچه مىخواهى ز ايشان مىطلب
حق تعالوا قل تعالوا فانظروا * خوش بيا بنگر عجايبهاى هو