126
بوى نشنيدى ز عرفان لاجرم * واندانى نور و ظلمت را ز هم
گشتهاى وابستهء وهم و خيال * وانمىدارى دمى دست از محال
از خدا هر لحظه باشى دور تر * مىنمايد پيش تو عيبت هنر
گشتهاى محكوم شيطان رجيم * نيستى آگه ز رحمن الرحيم
خودپرستى پيشه دارى روز و شب * نوش دارو نيش پندارى عجب
غيرت حق ديدهها را كور كرد * نيست قسم خلق غير از سوز و درد
ديدهء حقبين اگر بودى ترا * او رخ از هر ذره بنمودى ترا
اى دريغا ديدهء حق بين كجاست * عرصهء عالم پر از نور بقاست
و هو معكم همچو روز روشن است * او چو جان و جملهء عالم تنست
زين معيت نيست جانت را خبر * از خدا غافل مشو در خود نگر
گر به نفس خويشتن عارف شوى * زين معيت آن زمان واقف شوى
نحن اقرب از كتاب حق بخوان * نسبت خود را به حق نيكو بدان
هست از جان حق به ما نزديكتر * ما ز دورى گشته جويان دربدر
نور توفيقش اگر تابان شود * از جهان مهر رخش رخشان شود
پس نمايد اين فراق جانسنان * حسن جانان روى بنمايد عيان
درد بيدرمان همه درمان شود * شادمانى آيد و غمها رود
آنچه از وى جان عاشق مىرميد * روى معشوق اندر او آمد پديد
آنكه دشمن مىنمودت دوست بود * آنچه نقصان مىنمودت سود بود
هرچه منفى بود مثبت يافتى * وحدت آمد روز كثرت تافتى
گر همى خواهى نشانى زين بيان * سر مپيچ از خدمت صاحبدلان
خاك ره شو پيش ارباب صفا * بو كه يا بى بهره از نور خدا
گر تو مقبول دل كامل شوى * محرم ديدار جان و دل شوى
توتيا كن خاك پاى آن گروه * در محبت باش ثابت همچو كوه
چون محبت بهترين خصلت است * طالب حق را محبت دولت است
هر كه در بحر محبت غرقه شد * بيگمان با كاملان هم خرقه شد
از محبت نيست بالاتر مقام * بىمحبت كى شود مردى تمام
از محبت گشت ايجاد جهان * بشنو از احببت ان اعرف نشان