119
چونكه گردد نور وحدت آشكار * ظلمت كثرت نماند برقرار
نور خورشيد جهان چون شد عيان * در زمان گردد همه كوكب نهان
كى توان از قيد خود گشتن خلاص * جز به عون محرم درگاه خاص
گر نباشد همت پيران راه * كى بيابد راهرو قرب إله
گر تو خواهى قرب درگاه خدا * دامن رهبر مكن يكدم رها
راه پرخوفست و رهزن بيشمار * همرهى با كاروان كن هوشدار
از رفيقان سر مكش اى راهرو * زير پاشان همچو خاك راه شو
مغتنم دان سايهء اهل كرم * بر هواى خود منه در ره قدم
هر كه او در ظل اهل دل بود * عاقبت بىشك ز اهل دل شود
زانكه از اكسير قرب اوليا * مىشود مس وجودت كيميا
پند مشفق را ز جان و دل پذير * در دل اهل دلان رو جا بگير
پير بايد اول وانگه سلوك * بىمربى هان مجو قرب ملوك
نه كه هركس كو رياضت مىكشد * از شراب وصل او جامى كشد
پير رهدان گر نباشد رهبرت * از رياضت نيست جز درد سرت
در بيان آنكه عمل به اخلاص وسيلهء قرب نمىگردد بلكه موجب زيادتى بعد شود
اى بسا اعمال كان باشد و بال * گفت پيغمبر ازينرو رب مال
هر عمل كان موجب كبر و رياست * در حقيقت آن عمل جرم و خطاست
نيست بىاخلاص اعمالت قبول * چون ريا شركست از قول رسول
چون ندارى نور تأييد خدا * كى توان كرد نيك از بد جدا
صورتش بينى ز معنى غافلى * زانكه در علم طريقت جاهلى
پير بايد صاحب علم و عيان * كو به نور كشف بيند هر نهان
تا كه واقف سازدت از نيك و بد * قول او باشد ز اعمالت سند
بو كه ز ارشادش شوى ايمن ز ديو * وارهد جانت مگر از مكر و ريو
در مقام قرب حق سازى وطن * ايمن آيى در سفر از راهزن
با هواى نفس خود يكدم مساز * لاتكلنى بشنو از درياى راز