تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
118
گر تو خواهى جان‌برى از دست غم * غرقه كن خود را به درياى عدم حظ نفس خود مجو در راه دوست * مرد خود بين كى شود آگاه دوست هر كه راه عشق جانان مىرود * ترك جان چون گفت آسان مىرود در طريقت هست چون هستى گناه * نيست شو گر وصل خواهى وصل شاه زاد اين ره نيست جز محو و فنا * اندرين ره توشه گر دارى درآ نفى خود كن آنگهى اثبات حق * بعد لااله ببين آيات حق خويش را ايثار راه يار كن * جان خود از وصل برخوردار كن تو برون شو تا كه يار آيد درون * وصل بيچون را مجو در چند و چون از حجاب خويش خود را وارهان * جانفشان شو جانفشان شو جانفشان برفشان از هر دو عالم آستين * در مقام وحدت آ ايمن نشين گر روى راه خدا بى خود برو * دوست خواهى از خودى بيگانه شو اصل طاعتهاست محو و نيستى * تا تو هستى كى شناسى نيستى وارهان خود را ز قيد خويشتن * مست وصلش كرد بر كونين تن

تمثيل ( پير بسطامى چو در ميدان شتافت . . . )

پير بسطامى چو در ميدان شتافت * در مقام قرب جانان راه يافت آمد الهامش كه اى خاص إله * هرچه مىخواهد دلت از من بخواه پير گفتا نيست ما را هيچ خواست * عاشقان را چون تو مطلوبى كجاست نيست بىتو صبر و آرامى مرا * من ترا خواهم ترا خواهم ترا گفت حق تا از وجود بايزيد * ذره‌اى ماند نخواهد بو شنيد تا تو هستى هست اين خواهش محال * اولا دع نفس پس آنگه تعال اندرين ره در نگنجد ما و تو * يا تو گنجى در ميانه يا كه او زين حجاب ما و من يكدم برآ * در مقام وصل او بىمن درآ شد من و مايى حجاب راه ما * تا تو پيدايى نهان باشد خدا در حقيقت شد دويى كفر طريق * شو مسلمان تا نباشى زان فريق كى شود پيدا جمال وحدتش * تا بود بر جا اثر از كثرتش