116
نيست حاجت مهرخان را رنگ و بو * فارغست از رنگ و بو روى نكو
هر كه او را هست حسن جانفزا * رنگ مشاطه چه كار آيد ورا
وانكه او را نيست روى همچو ماه * او به رنگ و بو همى گيرد پناه
تا به دام آرد مگر يك ساده دل * كو به مكر و حيله گردد مشتغل
نيست سلطان را تفاخر در لباس * هست يكسان پيش او صوف و پلاس
جود و تقوى شد لباس عارفان * نيست از صوف و پلاس او را زيان
هرچه كامل كرد عين حكمتست * وانچه مىگويد برى از صنعتست
زندگى و مردنش بهر خداست * در دلش گنجايى غير از كجاست
گر دلت با وصل جان شد آشنا * نيست در افعال و اقوالت خطا
گرنهاى در خورد وصل دوستان * سود و سرمايه بكل گردد زيان
چون ترا در بزم وصلش بار شد * جان پاكت محرم اسرار شد
شد غرض از آفرينش معرفت * كيست انسان آنكه دارد اين صفت
معرفت اينجا نتيجهء ديدنست * از گلستان رخش گل چيدنست
تا نگويى نيست عرفان گفتوگو * بهر عارف مىبود ديدار او
شد نصيب عالمان گفتوشنود * قسم عارف ذوق حالست و شهود
در ميان اين دو فرق بيحدست * اين به معنى خير و اين ديگر بدست
آن شنيده گويد و او ديده است * لاجرم زين رو جهان گرديده است
هر عمل كو بهر رويست و ريا * در حقيقت نيست مقبول خدا
طاعتى كان خلق بهر حق كنند * بيگمان بر دولت سرمد تنند
بندگى بهر رضاى حق نكوست * بندگى باشد كسى كو غير جوست
هرچه مىكارى همان خواهى درود * گر مسلمانى و گر گبر و يهود
هر عمل كان با غرض آميختهست * قند و زهر آمد كه باهم ريختهست
در هر آن كارى كه رويت با خداست * حق همى فرمايد آن مقبول ماست
نيت خير است اصل هر عمل * باش مخلص در ره حق بىدغل
حكايت ذو النون مصرى
شيخ ذو النون مقتداى خاص و عام * آن انيس حضرت رب الانام