تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
117
آنكه او از جان و دل آگاه بود * رهنماى رهروان راه بود گفت يك روزى در ايام سفر * مىشدم در باديه بىپا و سر كوه و صحرا جملگى پر برف بود * هيچ جا روى زمين خالى نبود ديدم آنجا در ميان ابر و ميغ * ارزنى مىريخت گبرى بىدريغ گفتمش اى گبر بر گو قول راست * دانهء بىدام پاشيدن چراست گفت مرغان در سواد ابترند * مىنيابند دانه و بس مضطرند بهر آن مىپاشم اين ارزن كه تا * سير گردند مرغكان بينوا حق مگر زين رو به من رحمت كند * در قيامت اين بود ما را سند گفتمش از دين چرا بيگانه‌اى * كى قبول افتد كه پاشى دانه‌اى گفت بارى گر قبول دوست نيست * داند و بيند كه آخر بهر كيست بس بود اين بينوا را خود همين * كو همى گويد كه بهر كيست اين گفت ذو النون وقت من خوش شد از آن * در طواف كعبه هرسو مىشدم ديدم آنجا در طواف آن گبر را * عاشق و زار و نزار و بينوا گفت ديدى عاقبت اى شيخ دين * كانچه مىكشتم برآمد اينچنين حق به روى من در ايمان گشاد * پس مرا در خانهء خود بار داد هرچه بهر او كنى باشد قبول * انما الاعمال بشنو از رسول از در لطفش كسى نوميد نيست * بر همه لاتقنطوا چون حجتى است گفت ذو النون وقت من خوش شد از آن * گفتم اى دانندهء فاش و نهان گبر چل ساله به مشت ارزنى * از كمال مرحمت مؤمن كنى از همه بيگانگى پردازيش * آشناى رحمت خود سازيش هر كرا حق خواند بىعلت بخواند * وانكه را هم راند بىعلت براند رو مكن با خود قياس كار او * فعل او بىعلت است علت مجو پس تو اى ذو النون برو فارغ نشين * فعل او معلول با علت مبين لاابالى دان جناب كبريا * نيست علت لايق فعل خدا از خيال و عقل و فهم اين برترست * اندرين ره بو على كور و كرست باد استغنا وزيدن چون گرفت * نيست سوزش كز پى افسون گرفت واگذار اين كار خود را با خدا * پيشهء خود ساز تسليم و رضا