115
در بيان اموات
چاركون آمد ممات سالكان * آن يكى ابيض دوم اسود بدان
پس سيوم اخضر چهارم احمرست * شرح هريك گر بگويم بهترست
موت ابيض جوع آمد زان سبب * كه صفا يابد دل از وى بس عجب
هر كه دايم بهر حق او گرسنه است * شد منور باطنش وين روشن است
هر كه عادت كرد با كم خوارگى * شد ز سيرى رنگ دلها توبتو
رو صفاى دل ز كمخوارى بجو * شد دلش چون آينه يكبارگى
هست كمخوارى شعار اوليا * گشت سر صاحب دل از صفا
بعد ابيض موت اسود را شنو * ساز جان و دل درين معنى گرو
موت اسود شد تحمل بر اذا * صبر بر ايذا بود مرگ و عنا
چون بيابد نفس بر ايذا حرج * يافت او از موت اسود صد فرج
داند او ايذاى خلقان فعل حق * چون ز حق بيند ز آتش نيست دق
بلكه لذتهاست او را در جفا * زانكه جور يار خوشتر از وفا
چونكه او فانى فى اللّه آمده است * هرچه بيند عين حق دانسته است
بعد اسود موت احمر گوش كن * تا بدانى سر علم من لدن
موت احمر شد خلاف نفس بد * خود مطيع اوست كم از ديو و دد
هر كه او مرد از هواى نفس خويش * در حقيقت از همه خلق است بيش
ز آرزوى نفس هركو مرده است * از حيات جاودان دل زنده است
گر بميرى تو ز جهل و از ضلال * زنده گردى از حيات ذو الجلال
مردگى اينجا به از صد زندگى * هر كه ميرد يابد او پايندگى
بعد احمر موت اخضر را نمود * اندرين مجلس چو عيش تازه بود
موت اخضر خود مرقعپوشى است * باده از جام قناعت نوشى است
چون قناعت كرد با خرقه كهن * سبز گردد باغ عيشش بىسخن
از جمال مطلق ذاتى حق * تازهرو گردد به حق گيرد سبق
از لباس فاخر او مستغنى است * جاى گنج اندر دل ويرانى است
نفس ايشان را چو شد حاصل كمال * از پلاس افزايدش حسن و جمال