113
هر كه دارد اين چراغ او را چه باك * زين همه تاريكى و خوف و هلاك
جام جم غير از دل عارف مدان * كاندرو پيداست هر فاش و نهان
آن دلى كو قابل ديدار اوست * مغز عالم اوست عالم همچو پوست
دل كه شد آيينهء ديدار يار * هر دو عالم را طفيل او شمار
گر تو دل خواهى خلاف نفس جوى * رو به دريا تا بكى جويى تو جوى
از رياضت جسم تو گردد چو جان * از هوسها مىرسد دل را زيان
از هواى نفس اگر رو تافتى * در مقام اهل دل ره يافتى
بر هواى خود اگر اين ره روى * از وصال دوست بويى نشنوى
هرچه فرمايد ترا اين نفس دون * تو خلافش كن كه هستى ذو فنون
نيست غايت مكرهاى نفس را * مىنمايد سعد عين نحس را
حرص آرد در دلت كاين است زهد * زهر قاتل را كند شيرين چو شهد
در تو آرد صد هزاران مكر و ريو * مىكند جنس ملك را عين ديو
او به چشمت مىنمايد نار نور * پير زالى در نظر آرد چو حور
هر زمانت آورد سوى هلاك * مىفريبد گويدت جانم فداك
او به مكرت وابرد از دوستان * چون شوى تنها كند او قصد جان
هرچه گويد كذب دانش اى پسر * تا رهى از حيله و مكرش مگر
گر به طاعت خواندت ايمن مباش * زانكه او را هست مكرى در قفاش
گر به سوى روزه خواند يا نماز * اندرون دارد هزاران مكر باز
ور ترا او جانب حج آورد * آبرويت از ريا خواهد برد
ور همى گويد زكات مال ده * ريسمانش نيست خالى از گره
شهرتى جويد از آن با ننگ و نام * و اندرين دعوى مشو ايمن ز دام
ور همى خواند ترا سوى غزا * زو مشو غافل كه دارد صد دغا
حكايت ( زاهدى بودست در ايام پيش . . . )
زاهدى بودست در ايام پيش * از خلايق در صلاح و زهد بيش
بهر حق از خلق گشته منقطع * روز و شب حكم خدا را متبع
جز به يادش بر نياوردى نفس * درگذشته از هوى و از هوس