تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
110
بىجمالش طاقت من طاق شد * جان ما را زهر چون ترياق شد چون نظر بر حال زار من فكند * ديد جانم ناتوان و مستمند رحمش آمد پرده از رخ دور كرد * از تجلى جان و دل مسرور كرد باز از روى كرم رويم نمود * چون بديدم جمله عالم دوست بود نقش عالم در ميان آورده است * روى خود در پرده پنهان كرده است مهر رخسارش ز ذرات جهان * گشته تابان ديدم از عين العيان اين زمان در هرچه افكندم نظر * بينم اندر وى رخش چون ماه و خور اينكه مىگويم بيان حال ماست * گر گمان بد برى بىشك خطاست گر درين معنى همى گويم دليل * بهره كى يابد ز ديدار خليل ديدهء بينا دليل ره بسست * اين بسست ار زانكه در خانه كسست چشم بينا و دل بينا طلب * تا كه گردى عارف اسرار رب هرچه گويد عارف صاحبنظر * مىدهد بىشك ز ديد خود خبر مرد حق بين هرچه گفت از ديده گفت * پيش تو گر فاش گردد گر نهفت قول عارف نيست از تقليد و ظن * محض تحقيق و يقين است اين سخن كيست عارف هركه حق بيند عيان * از درون پردهء كون و مكان جمله اشيا بيند او قايم به حق * گشته نقش غير عين متفق نقطه‌اى در دور چون شد سايره * مىنمايد پيش چشمش دايره وهم را بگذار كاينجا غير نيست * اندرين دوران بجز يك نقطه چيست هر كه او بگذشت از وهم و خيال * نزد وى عقل وى آمد در ضلال كثرت اشيا وجود هستى است * جز خدا موجود در عالم كى است گر يكى صد بار بشمارى يكيست * عارفان را كى درين معنى شكيست از هزار ار زانكه بردارى يكى * پس هزار آنجا نماند بيشكى اين تعين‌ها نمودى بيش نيست * گر صد و گر صد هزار و گر يكى است واحد از تكرار كى گردد كثير * كى بگويد اين سخن مرد خبير كشف اين معنى اگر خواهى بيا * تيغ لا زن بر سر غير خدا بعد نفى خلق كن اثبات حق * تا كه گردى غرق بحر ذات حق از ميان برخيزد اين ما و منى * پس گدا گردد به حق شاه و غنى