تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
111
عقل رنگ عشق گيرد در روش * پس رسد از جانب جانان كشش رنگ بيرنگى نگيرد رنگها * دور گردد از رهت فرسنگها زين همه آلودگى پاكت كند * آتش اندر خرمن هستى زند پاك سوزاند همه خاشاك و خار * پس نماند غير يار اندر ديار عالم توحيد رخ بنمايدت * هرچه گفتم جمله باور آيدت پاى در نه اندرين وادى درآ * ترك جان كن شو به جانان آشنا گرنه‌اى در خورد وصل يار بين * جمله طاعاتت گناه آمد يقين هستى تو هست جرم بس عظيم * ترك خود كن بازجو وصل كريم خويش را ايثار راه عشق كن * گر تو مردى عاشقى بشنو سخن دامن پير مغان آور به دست * تا ز قيد خود توانى باز رست هر كه دارد آرزوى راه راست * گو بيا كاين راه تجريد و فناست هر كرا لطفى الهى رهبر است * نيستى هستى شد و از خود برست چون ز خود فانى شدى باقى به حق * گر همى گويى انا الحق هست حق

حكايت ( پير بغدادى جنيد نامدار . . . )

پير بغدادى جنيد نامدار * آن انيس حضرت پروردگار آنكه در فضل و كمال معنوى * بينظيرى بود گر واقف شوى گفت سى سالست تا گويد سخن * از زبان من خدا دايم به من هستى من نيست خود اندر ميان * از جنيد اينجا نمىيابم نشان نيست خلقان را از اين معنى خبر * اى دريغا ديدهء صاحبنظر غيرت حق چشمها بردوخته * آرزويش هر دو كون افروخته هر دو عالم غرق درياى وصال * در فراقش گشته از غم پايمال يار در آغوش و گويد يار كو * ديده بگشا بعد از آن ديدار جو يادم آمد قصه ماهى و آب * شرح حال تست از روى صواب غرق آب و آب جويد روز و شب * وصل از هجران نداند اى عجب آب مىجويى ز جهل اى ناتمام * غرق در آبى ز سر تا پا مدام شادى از غم وانميدانى چرا * وصل را هجران همى خوانى چرا
اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 111 | شمس الدين محمد اسيرى لاهيجى