109
حكايت ( يك جوانى دلربايى ماهرو . . . )
يك جوانى دلربايى ماهرو * مشت مىزد سخت بر روى دو تو
هر زمان مىزد طپانچه بر رخش * دم نمىزد پير اندر پاسخش
منع كردندش بسى سودى نداشت * گفتن بسيار بهبودى نداشت
هر يكى گفتى جوان شرميت نيست * باز گو كآخر گناه پير چيست
گفت او دارد گناهى بس عظيم * نيست جاى رحم اى مرد سليم
مىكند دعوى عشقم بيخرد * نيست او را هيچ سوز و هيچ درد
عاشق زارم همى گويد به ما * شد سه روزى كو نديدستى مرا
اندرين دعوى اگر صادق بدى * يكدمش بىما ميسر كى شدى
عاشق ديوانه بىديدار يار * يكنفس كى در جهان گيرد قرار
اينچنين عاشق به عالم كس شنيد * كوسه روزى روى ياد خود نديد
دعوى عشقش اگر بودى صواب * جنتش بىما شدى عين عذاب
زين بتر آخر چه باشد جرم پير * كآنچه گويد آن نباشد در ضمير
گفت بيكردار دان عار عظيم * چيست قول بيعمل فعل لئيم
هست صبر و عشق ضد يكدگر * عاشق صابر چه باشد درنگر
صبر محمودست در احكام هو * ليك مذمومست در ديدار او
لشكر عشقش چو آمد در نبرد * خوش برآرد از قرار و صبر گرد
ز اشتياقش صبر را دل خون شود * صبر با شوقش مقابل چون شود
گر دمى ننمايدم جانان جمال * كى ز صبرم ماند آثار و خيال
عاشق ديوانهام عالم بهم * برزنم از اشتياقش دمبدم
عاشقان را چارهء و صلى نما * از قرار و صبر كم گو پيش ما
كى تواند عاشق بيدين و دل * صبر از ديدار آن ماه چگل
يار بيصبرى چو بيند لاجرم * رو نپوشاند ز عاشق از كرم
اندرين معنى بگويم وصف حال * تا بدانى شوق حال با كمال
در دلم چون بحر عشقش موج زد * فارغم كرد از خيال نيك و بد
شوق او از من قرار و صبر برد * گرد عشقش هوش و عقلم خورد و مرد