تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
108
نيست سازم هستى موهوم را * تا كنم يكرنگ زنگ و روم را چون برافتد از جمال او نقاب * از پس هر ذره تابد آفتاب هستى عالم شود يكباره نيست * روى بنمايد پس اين پرده كيست صاف گردد ز آينه اين زنگها * صلح بينم در ميان جنگها ز آتش سوداش چون آيم به جوش * از دل سوزان برآرم صد خروش چون برون آيم ز نام و ننگها * پس به يكرنگى برآيد رنگها تا به خودبينى گرفتارى چنين * كى شوى واقف ز اسرار يقين هستى تو هست فرسنگى عجب * پاك كن راه خود از خود حق طلب تا تو پيدايى خدا باشد نهان * تو نهان شو تا خدا آيد عيان جان ما را بىلقايش صبر نيست * بيجمال دوست بارى صبر كيست صبر و هوش از عقل مىگويد نشان * هست بيصبرى نشان عاشقان عشق هر جا آتشى افروخته است * صبر و عقل و هوش يكدم سوخته‌است عاشقان را شد فرج ديدار دوست * دردمندان را دوا رخسار اوست چونكه من ديوانه‌ام از عشق او * صبر مفتاح الفرج با ما مگو 202 بيجمال دوست صبر آمد گناه * بى تو يكدم گرزيم واحسرتاه هست نيكو صبر در كار جهان * ليك بد باشد ز روى همچو جان يكنفس بىدوست بودن پيش ما * كفر باشد اندرين ره عاشقا صبر بايد كرد از غير خدا * صبر از ديدار او باشد خطا گشت بيصبرى دليل عشق يار * صبر را با جان عاشق نيست كار من كجا و صبر هجران از كجا * يا بكش يا ره به وصل او نما گر بهاى وصل بىشك جان نهد * جان به اميد وصالش جان دهد بىتو گر ما را بود صبر و قرار * زين گنه‌اى جان دمار از من برآر صبر بىروى تو شد كفر طريق * حاش للّه گر پسندد اين فريق عشق هر ساعت گريبانم درد * كش كشانم سوى جانان مىبرد