106
شكر ايزد را كه دادت دين حق * ره نمودت مذهب و آيين حق « 1 »
گفت قرآن خواندهاى يا نى بگو * گفت آرى كردهام حفظش نكو
گفت چيزى از علوم آموختى * از كمال نفس هيچ اندوختى
گفت آرى نيستم زو بىنصيب * شاد شد سلطان ز گفتار عجيب
شكر حق گفت و بسى بنواختش * جان غم پرورده بيغم ساختش
خواست آن سلطان رود از پيششان * وارهاند جان خود از پيششان
آن پسر بگرفت دامان پدر * من ندارم گفت دست از تو دگر
مادرش آمد بزارى و فغان * كرد سلطان سر به سوى آسمان
كرد اغثنى يا الهى او ز جان * شد دعايش مستجاب اندر زمان
شاهزاده در كنار شه فتاد * آه سردى بر كشيد و جان بداد
آن پسر چون جان به حق تسليم كرد * گشت عالم تيره زان اندوه درد
آن مريدان با دل اندوهگين * جمله گفتند اين چه بود اى شاه دين
كشف گردان سر اين حالت شها * حكمت اين را مكن پنهان ز ما
شاه گفتا چون مر او را در كنار * تنگ بگرفتم چو يار غمگسار
مهر او جنبيد در جان و دلم * حب او بسرشت در آب و گلم
از خدا آمد ندا در جان ما * در محبت مىروى راه جفا
مىكنى دعوى كه بر ما عاشقى * در طريق عشقورزى صادقى
غير ما را دوست مىدارى چرا * در محبت شرك كى باشد روا
يكدل و دو دوستى نبود نكو * عاشق مايى به ترك غير كو
مىنمايى منع ياران از نظر * خود تماشا مىكنى روى پسر
چون شنيدم اين ندا از حضرتش * در مناجات آمدم از غيرتش
كاى خداوند سبب ساز كريم * صاحب الطاف و احسان عميم
كاين دلم را دوستى اين پسر * باز مىدارد ز تو اى دادگر
پيش از آن كز عشق مىيابم نجات * روى آرم باز سوى ترهات
جان من بستان به حق دوستى * يا ستان جانش به من گر دوستى
هامش
( 1 ) - اين بيت فقط در نسخهء بلتستان وجود دارد . بطور قياسى تصحيح گرديد .