105
داد شهزاده جوابى با زحير * كه نديدم من پدر را اى فقير
شاهزاده آن زمان بگريست زار * گفت پيرى ديدهام من بس نزار
مىندانم اوست يا نه آن پدر * چون كنم چون از كه پرسم زو خبر
خود همى ترسم اگر گويم به كس * باز بگريزد ز ما اندر نفس
زانكه او از ملك و از فرزند و زن * دير شد كز جمله مفروشد به فن
تا تواند او جمال دوست ديد * دامن از ملك دو عالم دركشيد
آتشى افتاد در جان همه * زان فغان و زارى و زان زمزمه
گريهء بسيار كرد او آن زمان * گفت تا كى حال خود دارم نهان
هست آن سلطان دين ما را پدر * آنكه شد مر سالكان را راهبر
آنكه ابراهيم ادهم نام اوست * عرصهء عالم پر از انعام اوست
ما به بويش عزم كعبه كردهايم * جان غمگين را نياز آوردهايم
مادرم همراه شد از مرحمت * روز و شب با ماست او از عاطفت
گفت درويشش كه سلطان پير ماست * ظاهرش با باطنش تدبير ماست
وقت ديدارست برخيزيد زو * تا برم اين دم شما را سوى او
مادر و شهزاده همراهش شدند * تا به پيش شاه دين مىآمدند
با مريدان خوش نشسته بود شاه * در بر ركن يمانى همچو ماه
چونكه زن ديدار سلطان را بديد * عقل و صبرش رفت و آهى بركشيد
ناله و زارى برآمد تا فلك * آتشى افتاد در ملك و ملك
مادر و فرزند در پاى پدر * هر دو افتادند و گشته بى خبر
وه چه عيش است اينكه بعد از روزگار * عاشق بيدل ببيند روى يار
مبتلاى درد هجران عاقبت * يابد از وصل نگارش عافيت
طالبى آخر به مطلوبى رسد * روح رفته باز آيد در جسد
مادر و فرزند جمله حاضران * گريهء بسيار كردند و فغان
مدتى بودند پيشش مردهوار * در تجلى جمال آن نگار
چون به هوش آمد ز بيهوشى پسر * در كنار خود گرفت او را پدر
گفت با وى در چه دينى بازگو * گفت بر دين محمد گفت او