تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
104
با مريدان گفت پير راهبر * هان بپرهيزيد ز آفات نظر چون نبودند آن مريدان بوالفضول * پند پير از جان و دل كردند قبول حاجيان چون آمدند اندر طواف * از سر اخلاص نه از روى گزاف با مريدان آن شه عالى مقام * بود اندر طوف با سعى تمام در طواف آمد پسر سوى پدر * كرد آن شه نيك در رويش نظر در تعجب آن مريدان زان نظر * كو چه مىبيند به روى آن پسر مىدهد پند مريدان پير ما * از نظاره مهر جان جانفزا خود تماشا مىكند روى نكو * كى بود اين شيوهء مرشد بگو كى بود مقبول قول بىعمل * كبر مقتا گفت حق عزوجل از طواف كعبه چون فارغ شدند * آن مريدان جمله پيشش آمدند پس بگفتندش كه اى سلطان دين * از خدا بادا ترا صد آفرين مىكنى منع كسان از روى خوب * مىبترسانى مريدان از وجوب خود نظاره مىكنى اندر طواف * روى آن حوريوش از روى گزاف چون ترا طاعت شد و ما را گناه * حكمت اين بازگو اى پير راه با مريدان گفت سلطان كرم * آن زمان كز بلخ بيرون آمدم شيرخواره طفلكى بگذاشتم * اين پسر را من همان پنداشتم من چنان دانم كه هست اين آن پسر * زين سبب كردم به روى او نظر روز ديگر از مريدانش يكى * رفت تا پرسد شود دفع شكى در ميان قافله بلخ و هرات * چون درآمد گشت ناظر از جهات خيمه‌اى خوش ديد از ديبا زده * خلق گرداگرد او جمع آمده ديد كرسى در ميان خيمه او * بر سر كرسى نشسته ماهرو دور قرآن را ز بر مىخواند او * اشك گرم از ديده مىافشاند او چونكه آن درويش آن حالت بديد * در دل او مهر نورش شد پديد بار جست و رفت پيش او نشست * باز مىپرسيد احوالى كه هست گفت اى شهزادهء نيكو خصال * از كجايى گو تمامى شرح حال گفت اى درويش هستم من ز بلخ * چون چه پرسى حال عيشم هست تلخ مىكنم من حال خود را آشكار * چونكه بيصبرم مرا معذور دار
اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 104 | شمس الدين محمد اسيرى لاهيجى