تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
103
شايد ايشان را خبر باشد از او * حال او ز ايشان كنم من جست‌وجو رفت پيش صوفيان آن رشك خور * جست ز ابراهيم ادهم او خبر صوفيان گفتند شيخ ماست او * گر نشان جويى از او از ما بجو گفت با ايشان كه اين دم او كجاست * حال آن سلطان دين گوييد راست گفتش اين دم او به صحرا شد روان * تا بيارد هيزم و بفروشد آن بهر درويشان خرد او نان چاشت * اين رياضت را خدا بر وى گماشت زين سخن شهزاده را جوشيد خون * با دل پر خون به صحرا شد درون نى مجال آنكه گويد حال خويش * نه دلى كآرد قرار و صبر پيش گر همى خواهى كه بينى حال ما * حال آن سرگشته بين در صد بلا تو چه دانى حال زار عاشقان * واى بر جانى كه نبود عاشق آن مىببايد ذوق عشقش را مذاق * چون مذاقت نيست رو هذا فراق سوى صحرا رفت آن شهزاده زود * ديد او از دور شكل بىنمود نزد او رفت و نظر بر وى گماشت * ديد پيرى هيزمى بر پشت داشت سوى شهر آهسته مىآمد به راه * مىنكرد او هيچ جز در ره نگاه گريه بر شهزاده افتاد آن زمان * ليك كرد او گريه را در دم نهان در پى آن پير آمد سوى شهر * با دل پر خون و جان پر ز قهر چون به بازار آمد آن پير صفا * پادشاه ملك تمكين و فنا بانگ زد من يشترى حطبا بطيب * زان ميانه نانوايى بس لبيب 201 هيزم او را خريد و نان بداد * پيش اصحاب خود آن نانها نهاد در نماز استاد آن سلطان دين * نان همى خوردند اصحاب گزين چونكه سلطان گشت فارغ از نماز * گفت با اصحاب خود آن بحر راز ديده را از امردان و از زنان * هان نگهداريد در فاش و نهان زانكه هر آفت كه بر دل مىرسد * چون ببينى اكثر از ديده بود خاصه اين ساعت كز اطراف جهان * آمدند از بهر حج صد كاروان چون زليخا دلبران بيشمار * همچو يوسف خوبرويان صد هزار ديده بردوزيد هان اى سالكان * تا نيفتيد از نظر در صد زيان سالكان را هرچه از حق مانعست * در حقيقت دان كه كفر شايعست