102
در فراقش بيش ازين طاقت نماند * آيت يا حسرتى 200 بر خويش خواند
صبر و طاقت ز اشتياقت طاق شد * شوق او دستان هر آفاق شد
گفت سوى مكه مىبايد روان * تا مگر آنجا بيابم زو نشان
پس بفرمود او كه در رستا و شهر * تا كند آنجا منادى خود به جهر
رغبت حج هركه دارد اين زمان * زاد و مركب گو بيا از من ستان
شاهزاده چون روان شد سوى حج * عالمى آمد به جستوجوى حج
خلق بيحد همره شهزاده شد * چونكه زاد و راحله آماده شد
راويان گفتند خلق ده هزار * همرهى كردند با آن شهريار
بر اميد آنكه ديدار پدر * اندر آنجا بو كه بيند آن پسر
جمله را او داد زاد و راحله * پس روان شد سوى حج آن قافله
مادر شهزاده همراه پسر * شد روانه اندر آن راه سفر
روز و شب از شوق ديدار پدر * مىندانست آن پسر پا را ز سر
با نشاط و عيش در ره مىشدند * با خيال وصل او شادان بدند
مايهء شادى و غم گشته خيال * عشقبازى با خيال آمد وصال
از خيالش من عجب سوداييم * در فراق روى او شيداييم
نيست ما را بيش از اين تاب فراق * طاقت و صبرم ز هجرش گشت طاق
واى بر من گر تو ننمايى جمال * زندگى بىروى تو باشد محال
يك نفس دورى ز روى همچو ماه * پيش عاشق مىنمايد سال و ماه
دوزخ عاشق فراق يار دان * وصل جانان شد بهشت جاودان
من كجا و صبر در هجران كجا * يا بكش يا هر زمان رويم نما
بىجمال جانفزاى روى يار * نيست عاشق را نه صبر و نىقرار
تا توانم ديد هر دم روى دوست * همچو خاك افتادهام در كوى دوست
عشق گويد هر دمم در گوش دل * حال خود گو آن حكايت را بهل
من نمىگويم مرا با من گذار * شرح حال ما برونست از شمار
شمهاى از حال من در ضمن آن * گوش كن اى مونس جان و روان
آن جماعت چون به مكه آمدند * در پى جوياى آن سلطان شدند
ديد شهزاده مرقع پوش چند * گفت ايشان مردم صوفىوشند