96
گر بقاى جاودان خواهى دلا * از خودى خود به كلى شو فنا
در تجلى جمال ذو الجلال * محو مطلق شو اگر خواهى وصال
نيستى آيينهء هستى بود * تو نهان شو تا خدا پيدا شود
در مقام محو ثابت كن قدم * تا شوى واقف ز اسرار قدم
محو كن از لوح هستى نقش غير * تا ببينى هست كعبه عين دير
چون بيفتد پردهء ما و تويى * روى بنمايد جمال معنوى
پردهء ما و منى بردار زود * تا شوى از وصل برخوردار زود
چونكه خورشيد رخش تابان شود * بىتو جانت و اصل جانان شود
پاى بند حرص كردى مرغ جان * بند بگشا تا پرد بر آسمان
تا بكى باشى اسير بند تن * دور كن اين بند را از خويشتن
در هوايش در گذر از جسم و جان * يك زمان جولان نما در لامكان
از حجاب ما و من يكدم برآى * وانگهى در بزم وصل او درآى
پردهء تو هستى موهوم تست * وصل خواهى شو فنا از خود نخست
پاى همت بر سر كونين نه * وصل جانان از دو عالم هست به
تا بكى باشى تو محجوب خودى * زانكه خودبين است اصل هر بدى
بى خود از خود شو كه تا حق بين شوى * ورنه از عالم ز حق غافل روى
كى كمالى در جهان جز نيستى * تا تو هستى هست مطلق نيستى
آنگهى تو عارف مطلق شوى * كاين من و مايى گذارى حق شوى
هر كه شد بىما و من در راه دوست * ز آفرينش مقصد و مقصود اوست
هر كه وارست از هوى و آرزو * جان او محرم شد از اسرار هو
رو فدا كن پيش جانان جان و دل * ورنه همچون خر فرومانى به گل
پيش جانان هركه جان و دل بباخت * مركب عرفان درين ميدان بتاخت
تا نگردى سالكا در ره فنا * كى شوى از وصل جانان بانوا
راه عشقش گر فنا اندر فناست * عاشقان را زين فنا صد گون بقاست
قطره و دريا به معنى خود يكى است * غير حق در هر دو عالم گو كه كيست
قطره در دريا فتاد و شد فنا * عين دريا گشتنش آمد بقا
اعتبار عقل دان هستى غير * در حقيقت كعبه آمد عين دير