93
مخزن گنج معانى جان ماست * نقد عالم را ز ما جويى رواست
سر پنهان شد ز نقش ما عيان * علم عالم از كتاب ما بخوان
صورت ما پردهء معنى بود * عقل پندارد كه اين دعوى بود
نيست اين دعوى بيان معنى است * گفتهء دعوى به معنى لاشى است
مرد معنى ز اهل دعوى واشناس * كى توان اين را به او كردن قياس
زان همى گفتند قوم بى خبر * كانبيا هستند همچون ما بشر
صورت ظاهر همى ديدند و بس * غافل از معنى بدند آن قوم خس
دوستدار اهل حق اهل حق است * من احب القوم حكم مطلق است
مرد معنى كى بود صورت پرست * پاى معنى گير صورت ابترست
هر كه او وابستهء صورت شود * چون به معنى بنگرى كافر بود
بگذر از نقش صور معنى نگر * گر همى خواهى شوى صاحبنظر
سالكان كز يقينى وارهند * در حقيقت دان كه مردان رهند
راه وحدت آن جماعت مىروند * كز وجود خويش فانى مىشوند
چون بماند نيستى هستى نما * هست مطلق را ببينى در بقا
در حقيقت آن زمان عارف شوى * كز خودى خود بكل بيرون شوى
چون نباشى تو همه باشى يقين * حاصلت آيد مقام العارفين
منتهاى سير سالك شد فنا * نيستى از خود بود عين بقا
من ندانم زين فنا و زين بقا * تا چه خواهى فهم كرد اى بىصفا
تا نگردد رهبرت قطب زمان * كى شود اين حال پيش تو عيان
كى به گفتوگو توان دريافت اين * حال بايد تا شوى ز اهل يقين
هر كرا ذوقى ندادند از ازل * كى درين منزل بيابد او محل
آنچه مكشوفست بر اهل شهود * در عبارت شمهاى نتوان نمود
علم وحدانى نشد حاصل به كسب * سر اين معنى به عشق آمد فحسب
گر نباشد عشق در راهت رفيق * كى شوى واقف ز اسرار طريق
رهبر راه طريقت عشق و بس * عاشقان را عشق شد فريادرس
درد عشق آمد دواى عاشقان * از غم عشقست عاشق شادمان
عشق آمد رهبر كشف و عيان * عشق بنمايد ز وصل او نشان