95
زين سخن يك ساعتى انديشه كرد * گفت فرمان آمد از دادار فرد
كاول نامه نويسم نام تو * مست گردانم جهان از جام تو
صد اميد از نااميدى شد پديد * هر كه نيكى كرد هرگز بد نديد
شاخ مهر اوليا در دل نشان * تخم عشق كاملان در جان فشان
همچو اكسير محبت در جهان * كيميا نبود به جان عاشقان
گر همى خواهى مقام اوليا * جان فداى عشق ايشان كن هلا
از تكبر بگذر و از طمطراق * بندهاى شو كاملان را بىنفاق
نيستى بگزين و هستى را بهل * مهر ايشان نقش كن بر جان و دل
تا به يمن همت مردان راه * راه يا بى در حريم قرب شاه
چون محبت نيست در عالم خصال * شد محبت رهبر بزم وصال
بىمحبت هيچ كس كامل نشد * در مقام قرب حق و اصل نشد
چونكه شد ز احببت ايجاد جهان * جمله عالم را طفيل عشق دان
بىمحبت ره به جانان كى برى * كى به عرفان شهره گردى چون سرى
از محبت آتشى افروختم * خار و خاشاك جهان را سوختم
فرد گشتم دلبرم چون فرد بود * فرد را جز فرد كى در خورد بود
طالبى خواهد ز عالم بىنشان * عاشق آزاده جويد در جهان
بىنشان شو از همه نام و نشان * تا ببينى روى جانان را عيان
كى مقيد و اصل مطلق شود * عارف حق بىنشان چون حق شود
تا تويى با تست محجوبى از او * زانكه شركست اين من و مايى تو
ما و من آمد حجاب روى يار * گر خدا خواهى تو ما و من گذار
از خمار ما و من هركو برست * از شراب وصل جانان گشت مست
هر كه از قيد تعين وارهيد * بى من و ما خويش را مطلق نديد
در حقيقت ما و من سد رهست * من نگويد هركه از حق آگهست
گشت روشن حادث از نور قدم * در حقيقت غير حق باشد عدم
گر برون آيى ازين ما و منى * هست مأوايت مقام ايمنى
تا نگردى نيست از هستى تمام * خود ننوشى بادهء وصل كرام
از خودى هركو نميرد زنده نيست * بىبقاى حق كسى پاينده نيست