94
چون علم بيرون زند سلطان عشق * مىشود ملك خرد ويران عشق
شحنهء گوى طريقت عشق بود * والى ملك حقيقت عشق بود
راه عشق آمد صراط مستقيم * عاشقانه رو درين ره مستقيم
عشق تعليمت كند اسرار دين * عشق بنمايد ترا راه يقين
عشق بگشايد نقاب از روى دوست * عشق آرد مر ترا تا كوى دوست
عشق آمد چون مى و عالم سبو * مست اين مىدان چه جام و چه سبو
عشق جان را جانب بالا كشد * عاشقان را آورد سوى رشد
عشق دار دل عمارت مىكند * سوى ملك جان اشارت مىكند
عشق چون جانست و عالم همچو تن * خانهء عشقست عالم بىسخن
بر جمال عشق عالم پردهايست * گر نباشد عشق عالم مردهايست
عشق جان و دل به يغما مىبرد * پردهء ناموس عاشق مىدرد
عشق سازد عاشقان را عور نور * مىكند آفاق را پر شر و شور
قبلهء عاشق به غير از عشق نيست * مقصد عشاق غير از عشق چيست
كعبهء جان كوى جانانست و بس * نيست مطلوب دلم جز يار كس
باش عاشق يا محب عاشقان * تا درآيى در شمار رهروان
دوستان اهل حق اهل حق است * من احب قوم حكم مطلق است 199
حكايت ابراهيم ادهم
شاه ملك دين و اقليم يقين * عارف اسرار رب العالمين
آنكه مفتاح علوم انبياست * پيشواى جمله ارباب صفاست
آن براهيمى كه ابن ادهم است * از همه شاهان عالم اعظم است
گفت اندر خواب ديدم جبرئيل * بود در دستش صحيفه بس جميل
گفتمش بر گو درين طومار چيست * گفت اين طومار خود مكتوب نيست
گفتمش بر گو چها خواهى نوشت * گفت نام اولياى جانسرشت
گفتمش خواهى نوشتن نام من * گفت تو ز ايشان نه اى كم گو سخن
گفتمش ز ايشان اگر گويى نيم * نى محب اين گروه خوش پيم
واى بر گمراهى و بدبختيم * غرقه در بحر غضب شد كشتيم