92
سر بسر عالم پر از گنج روان * خلق از فقر و ز فاقه در فغان
در ميان آن كس كه واقف شد ز گنج * دايما از طعنهء خلقان به رنج
آن يكى گويان كه اين زراق گيج * مىكند دعوى گنج و نيست هيچ
وان دگر گويد كه دارد حب جاه * افترايى مىكند او بر آله
تا فريبد او عوام الناس را * مىنمايد فربهى آماس را
آنكه باور كرد قول راستش * او ز گنج بيكران آراستش
او همى گويد ز گنج و جمله خلق * گشته از انكار غرقه تا به خلق
او ز استعباد و از انكارشان * گاه خوشدل بوده گه خاطر گران
عاقبت با خويشتن انديشه كرد * دور كرد از خاطر خود گرد درد
گفت از اقرار و از انكارشان * نيست ما را عاقبت سود و زيان
خاطر خود را چرا دارم ملول * از پى انكار اين قوم فضول
رغم انف اين گروه بيخرد * مى خور و مى ده بهر كو مىبرد
دزد را كى ره توان دادن به گنج * هر چه بايد آنچنان بايد مرنج
هر كسى را سوى گنج ار ره بدى * هر گدايى اندرين ره شه شدى
پس ولو شاء كجا بودى صواب * حق كجا كردى و لكن خطاب 198
اهل صورت ره به معنى كى برند * كى گدايان سلطنت را درخورند
كار حق ميدان كه عين حكمت است * هر بلايى كو فرستد رحمت است
كى شناسد اهل حق جز حقشناس * مرد حق را چون شناسى حقشناس
ره به حق بيواسطه اهل خدا * چون نيابد كس بجز صاحب صفا
تا بيابى در حريم وصل راه * جاى كن در سايهء خاص إله
گنج خواهى پيش صاحب گنج شو * جز پى اين منعمان جايى مرو
قول كامل را به جان تصديق كن * گفتهء حق دان تو علم من لدن
صدق و اخلاص است رهبر در طريق * وحى حق دان گفتههاى آن فريق
گر به فهمت در نيايد اين سخن * نقص در فهم است نى در گفت من
آنچه مكشوفست بر جان و دلم * از ره صدق و يقين شد حاصلم
گر به راه وصل جانت عشق جوست * صدق پيش آور كه ره يا بى به دوست
اى كه مىجويى ز حق گنج بقا * دست زن در دامن اهل خدا