تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
90
چون به كلى از خودى گشتم فنا * از حيات جاودان ديدم بقا هستى موهوم شد يكباره نيست * كشف شد كاين جمله هستى خود يكيست قطره در دريا فتادن خود فناست * عين دريا گشتن و قطره بقاست چون ز خود فانى شدم باقى به حق * فارغ آمد جانم از درس و سبق ديدم آنگه خويش بحر بيكران * جملهء ذرات عالم موج آن از ظهور ما جهان قايم شده * هر دو عالم مظهر ما آمده هستى ما گشته هستى جهان * بىوجود ما همه كون و مكان علم ما گشته محيط هرچه هست * ماضى و مستقبل و بالا و پست داير از ما بوده دوران زمان * بىنشان گشته مقيد در نشان شرح آن حالت نيايد در صفت * گر بگويم صد هزاران معرفت كى تواند قال گشتن گرد حال * در نيابد حال جز اهل كمال خود كجا آيد عيان اندر بيان * كى توان جستن نشان از بىنشان بحر اندر كوزه كى گنجد بگو * حال كامل برتر است از گفت‌وگو در نيابد جز قدم راز قدم * چيست ناديده قدم شرح قلم آنچه مىبيند قدم يكدم به حال * كى نويسد خود قلم پنجاه سال آن معانى كى شود مكشوف دل * كى در آيد در عبارات و سجل آنچه ديدم من به چشم دل عيان * نيست ممكن صد يكش كردن بيان زانكه نامحدود نايد در حدود * بحر مطلق چون درآيد در قيود مىنيفزايد عبارت جز حجاب * سر معنى كى بگنجد در كتاب چون حجاب ذات مىگردد صفات * از صفت كى كشف خواهد گشت ذات كشف اين معنى شنو در نيستى * چون شوى فانى بدانى كيستى وصف حال خود از آن كردم كه تا * بو كه ره‌يابى به سر اوليا تا مگر پيدا شود در تو طلب * راه يا بى در مقام قرب رب واشناسى رهنما از رهزنان * واقف آيى از طريق رهروان تا بدانى هركه شد جوياى گنج * مىكشد او از براى گنج رنج تا بدانى پير بايد راه را * گر همى جويى تو قرب شاه را هر كه اين ره مىرود بىرهنما * كى شود با بهره از نور لقا
اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 90 | شمس الدين محمد اسيرى لاهيجى