89
عاقبت اندر ميان كش مكش * جذبه عشقش مرا بربود خوش
گشت جانم واقف اسرار حق * در دلم تابنده شد انوار حق
سوى بالا جان من پرواز كرد * خويشتن را با ملك انباز كرد
ظلمت عالم مبدل شد به نور * گشت ظاهر معنى اللّه نور
يك جهان ديدم به معنى صد جهان * صد هزاران آفتاب و آسمان
هر يكى تابندهتر از ديگرى * هر يك از ديگر به معنى برترى
حق تجلى كرد بر من بى جهت * در فناى صرف گشتم بىصفت
زان فنا چون آمدم ديگر به هوش * داد جام ديگر و گفتا بنوش
چونكه كردم نوش جام لايزال * يافتم ره در نهايات وصال
باز ديدم از كمال عشق و ذوق * جمله ذرات جهان از تحت و فوق
از كمال بيخودى منصوروار * هر يكى گويان انا الحق آشكار
كرد پرواز از قفس شهباز جان * بال برهم زد گذشت از آسمان
بيگمان بشنو كه من در هر فلك * سالها بودم مصاحب با ملك
ما حريفان و خدا ساقى شده * مست و بى خود از مى باقى شده
جمله ذرات جهان را زين شراب * ديدم از عين اليقين مست و خراب
هر يكى را مستى نوع دگر * اين يك از مستى و آن يك بى خبر
جام ما در ياد حق ساقى شده * هر دو عالم جرعهء باقى شده
هر زمان از تاب انوار لقا * مىشدم مستغرق جام فنا
جان از آن مستى چو مىآمد به صحو * مىشد از جام تجلى باز محو
باز از آنجا جان ما طيران نمود * در گذشت از عرش و فرش و هرچه بود
آشيان مرغ جان شد لامكان * لامكان چه آنچه نايد در بيان
صد هزاران دور بىدور و زمان * در مقام لامكان بودم مكان
ذات حق بىكيف با جمله صفات * هر زمان كردى تجلى بىجهات
جملهء ذرات مىگشتى فنا * باز پيدا مىشدى اندر بقا
آنچه بر جان و دلم شد منكشف * فهم و ايمان كو كه گردد معترف
باز ديدم جمله عالم شد سراب * از تعطش بودم اندر اضطراب
در كشيدم جمله را در يك نفس * من نديدم خويشتن را زان سپس