88
زهر اگر آيد ز دست كاملان * نوش دار و خوانش و ترياك دان
عجز و مسكينى شعار خويش دان * خويش را خواجه مگو درويش دان
توتيا كن خاك پاى اهل دل * نيستى بگزين و هستى را بهل
بر هواى نفس راه حق مرو * پند نيكو خواه را نيكو شنو
هرچه نپسندى تو آن بر خويشتن * بر كسى مپسند و بشنو اين سخن
در طريق عشق او يكروى باش * رو به دريا همچو آب جوى باش
از همه لذات نفسانى گذر * تا بيابى از وصال حق خبر
از خدا غير از خدا چيزى مجوى * بحر چون دارى چرا جويى تو جوى
اين وصيت كردنش ذكر خفى * با شرايط كرد تلقين آن صفى
گفت اين ذكر خفى را ورد ساز * در طريقت باش دايم با نياز
شب چو برخيزى تهجد مىگزار * بعد از آن ذكر خفى كن بيشمار
گر تو دارى طالبا دل در طلب * يك زمان مگذار ذكر چار ضرب
دل چو صيقل يافت از ذكر خدا * گشت چون آيينه روشن با صفا
هر چه باشد اندرو بنمايدت * دان كه رحمانش چو گويى شايدت
سالها بودم ملازم بر درش * گشته محكوم غلام كمترش
مىكشيدم هيزم مطبخ به دوش * گشته بودم بندهء حلقه به گوش
گاه خادم بودم اندر مطبخش * گه به پيش اشتران باركش
گه مكارى بودم و گه گلهبان * گاه فراش در آن آستان
روز تا شب پا برهنه گرسنه * مىدويدم بهر خدمت يكتنه
شب نه فرشم بود و نه بالين سر * نه مراد نفس و نه خواب و نه خور
اكثر شبها ز روى شوق يار * گاه خندان گاه گريان زار زار
در مقام عشق و در كوى طلب * در رياضت بود جانم روز و شب
در نماز و گريه و ذكر و نياز * بردهام شبها بسى با سوز و ساز
اربعينها بودهام خلوتنشين * بر اميد قرب رب العالمين
اندرين سير و رياضات و سلوك * سالها بگذشت عمر ما به بوك
گه به لطفش بودمى اميدوار * گه ز خوف قهر لرزان چون چنار
چون ز آلايش مزكى گشت نفس * كوكب سعد آمد و بگذشت نحس