87
چون بديدم پرتو رخسار او * گشت تابان در دلم انوار هو
چونكه با خود آمدم از بيخودى * در دلم جوشيد راز سرمدى
خواستم برخيزم و افتم به پاش * جان و سر شكرانه گردانم فداش
ديدم آن سلطان دين بر پاى خاست * يك بيك در برگرفت از چپ و راست
خير مقدم گفت و پيش خود نشاند * گرد غم از خاطر يكيك فشاند
از طريق فقر حرفى چند گفت * در درياى معانى خوش بسفت
روز ديگر حال ما را باز جست * گفت اندر راه بايد بود چست
گر به راه عشق خواهى زد قدم * ترك دنيا گوى و عقبى نيز هم
گفتمش اى رهبر راه خدا * بهر ارشاد آمدم راهى نما
گفت اول توبه بايد كردنت * از هوى و از هوسها مردنت
تا نميرى كى به حق زنده شوى * آب حيوان جو كه پاينده شوى
گفتمش بر حكم تو دلبستهام * تو طبيب حاذق و من خستهام
هرچه فرمايى به جان فرمان برم * سر ز امرت گر بپيچم كافرم
توبه داد از هرچه در ره مانعست * وز حريم قرب جان را دافعست
امر كامل گفت امر حق شمار * گر همى خواهى كه يا بى وصل يار
نهى حقدان هرچه مرشد نهى كرد * قند نوشى كن چه بايد رهر خورد
صيقل جانست اين ترك هوى * از خلاف نفس دل را شد صفا
هر كجا باشى به يادش شاد باش * از غم دنياى دون آزاد باش
شرط اين ره سالكا دانى كه چيست * آنكه در هستى حق گردى تو نيست
خانهء دل را كه هست آن جاى يار * از غبار غير دايم پاك دار
دايما با ياد او دلشاد باش * نقش غير از لوح جانت بر تراش
هر چه آيد بر تو ميدان از قضا * بر قضاى حق بده جان را فدا
دايما جوياى وصل يار باش * ترك خواب شب بگو بيدار باش
مست غفلت تا بكى بيدار شو * در بلا و درد و غم هشيار شو
كبر و عجب و نخوت و ناموس و نام * ترك گو در راه عشق و شو تمام
جز خيال دوست در دل جا مده * غير بار عشق او بر جان منه
اختيار خود به دست پير ده * بر سر خود يك قدم هرگز منه