85
ناگهان مردى ز ابدال خدا * پيشم آمد از ره صدق و صفا
رنگ رويم زرد ديد و تن نزار * آمده جانم به لب از درد يار
گفت اى از درد عشقش چاره جو * چيست احوال تو شرحش بازگو
گفتم از سوداى او ديوانهام * وز غم دنياى دون بيگانهام
طالب يارم نه جوياى دليل * نيستم پرواى علم قال و قيل
گرچه كوشيدم بسى در باب علم * هيچ معلومم نشد ابواب علم
من ندانم چارهء اين كار چيست * بىوصال او چو نتوانيم زيست
گفت هركو وصل حق را طالب است * سوز عشق اندر دل او غالب است
تا به راه عشق باشد يك جهت * پير بايد جست كامل معرفت
تا به راه عشق ارشادش كند * در وصال دوست دل شادش كند
هر كرا پيرى نباشد در طريق * كى شود سرمست از جام رحيق
گفتمش پيرى كه باشد راهبر * از بد و نيك ره حق باخبر
كيست ايندم گو نشان او مرا * تا كنم بر امر او جان را فدا
گفت آن رهبر كه ره را مقتداست * جملهء اوتاد را او پيشواست
قطب اقطاب است و غوث اعظم است * وارث علم و كمال خاتم است
هست چون خور در جهان او نور بخش * زان سبب گشته است نامش نور بخش
چون شنيدم نام او بى خود شدم * لحظهاى شد باز با خود آمدم
گفتم آخر او كجا دارد مقام * گو نشان منزل آن نيكنام
تا به ارشاد تو گردم باخبر * از جمال جانفزاى او مگر
گفت او در كوره فقر است روى * گر خدا خواهى برو او را بجوى
مولدش از قاين است و حاليا * كوه گيلان شد مقام آن كيا
اوست ايندم مقتداى اهل دين * مقتداى رهروان با يقين
خادمان آستانش بيگمان * هر يكى معروف گشته در جهان
سيد است و جامع جمله كمال * بىنظير اندر علوم و كشف حال
آسمان فقر را خورشيد اوست * مغز عالم اوست عالم همچو پوست
چون شنيدم اين سخن زان مرد راه * گشت تابان در دلم صد مهر و ماه
موجزن شد بحر شوقش در دلم * عشق او سر برزد از آب و گلم