75
چون سپاه عشق گيرد تاختن * مىكند آفاق پر شور و فتن
اتفاقا رهگذار پادشا * بود سوى گلخن آن بينوا
بر سر ره بد نشسته گلخنى * تا مگر تابد ز رويش روشنى
چون رسيدى شاه آنجا دايما * با كمال حسن كردى جلوهها
بود محتاج نياز آن گدا * ناز شاهى تا نمايد خويش را
شاه روزى شد سوار از بهر گشت * آمد و از پيش آن گلخن گذشت
جلوه معشوقگى با ساز بود * طالب آن عاشق دمساز بود
از قضا آن عاشق پر انتظار * رفته بد آندم به جايى بهر كار
دمبدم مىكرد شه هر سو نظر * بىزبان مىجست زان عاشق خبر
ناز شاهى بود جوياى نياز * ناز معشوق از نياز آمد به ساز
ناز معشوقى محل خود نديد * لاجرم تغيير شد در وى پديد
چون تغير ديد از شه آن وزير * خدمتى آورد بر جا دلپذير
پس بگفت اى پادشاه ملك و دين * من به خدمت عرض كردم پيش از اين
كه چرا بايد سياست كردنش * هيچ نفعى نيست در آزردنش
نيست از عشقش زيانى شاه را * ناگزير است از نياز آن گدا
آنكه معشوق است از وجه دگر * عاشقش مىخوان اگر يا بى خبر
عاشق از روى دگر معشوق دان * هر دو را باهم چو جسم و روح خوان
از جوانمردى دمى انصاف ده * تا گشاده گردد از پايت گره
آندم ار گفتى كسى با پادشا * كز غم تو گشت فارغ آن گدا
عشق ورزى مىكند با ديگرى * غير شه بگزيد ديگر دلبرى
شاه را از كار وى بد آمدى * بيخ غيرت در درون سر بر زدى
تا نبودى هيچ سودايش از آن * راستگو انصافآور در ميان
آرى آرى غيرت و صد غيرتش * بيگمان سر برزدى هر ساعتش
در بيان : إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ
194
حق همى گويد گناهان همه * من ببخشم از كمال مرحمه