تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 76

مساهمون:

ص٧٦
76
ليك اگر گيرند معشوق دگر * من ببخشم زانكه هستم دادگر زانكه بدتر از همه كفر و گناه * شرك آمد زان نمىبخشد إله گر به گوشه چشم سوى ديگرى * از كمال عشق يكدم بنگرى غيرت معشوق كى دارد روا * كان ببخشد گفت لا يغفر خدا

حكايت حسن بصرى

از امام عصر و شيخ نابعين * پيشواى جمله ارباب يقين پير بصره آنكه نامش بد حسن * باز پرسيدند بر وجه حسن بهترين وقت تو كى بوده است * حالت خوش كى رخت بنموده است شيخ گفتا پيش ازين روزى پگاه * من به بام خانه بودم ديرگاه اندر آن همسايه زن با شوهرش * مىشنيدم گفت كاى ناخوش‌منش من به سر بردم به تو پنجاه سال * با تو بودم يك جهت در جمله حال در غم و شادى و در بود و نبود * در كم و در بيش و در نقصان و سود ننگ و نامت را نگه مىداشتم * تخم مهرت را به دل مىكاشتم در فراق و وصل و در شكر و گله * من نبودم با تو يار ده دله سرد و گرمت را به جان كردم قبول * من نگشتم از جفاى تو ملول هر بلايى نيز كايد مىكشم * با همه جور و جفايت دلخوشم ليك نتوانم شنيد اى بيوفا * آنكه بگزينى تو يارى را به ما هستم امرت را به جان فرمان‌برى * كى توانم ديدنت با ديگرى من نخواهم تن بدين يك چيز داد * حال من اينست اى نيكو نهاد مىكشم پيوسته اين جور و جفا * تا ترا بينم ترا اى بيوفا نى براى آنكه تو يارى دگر * برگزينى هر دم اى بيدادگر وقت من خوش گشت از گفتار او * مست گشتم بىمى و جام و سبو گشت آب از چشمهء چشمم روان * يافتم معنى لا يغفر از آن دل به دستش ده گرت هست آگهى * تا ز قيد هر دو عالم وارهى غير جانان را درون جان و دل * جا مده ورنه شوى خوار و خجل جز به عشق او مكن جان را گرو * بندهء حق شو پى باطل مرو