74
عزت شاهى به ذل بندگى * رو بدل كن در ره افكندگى
هر كه در پندار ملك و جاه ماند * غيرت عشقش ز پيش خود براند
در دل تو تا كه باشد غير دوست * خانهء اغيار خوان نى جاى اوست
ذوق عشق و عاشقى آمد حرام * هر دلى كو هست غيرش را مقام
عشق را هر دم دگر آوازه است * هر زمانش صد ظهور تازه است
مىنمايد هر زمان روى دگر * مىربايد دل ز عاشق بىخبر
آفتاب عشق شد چون نوربخش * يافت ذرات جهان زان نوربخش
چون جمال عشق بنمود از نقاب * در كسوف آمد ز تابش آفتاب
ناز معشوقى تقاضاى نياز * كرد تا پيدا نمايد جمله راز
از نياز ماست ناز او عيان * مىكند احببت زين معنى بيان
عاشق و معشوق محتاج همند * هر دو باهم همچو درد و مرهمند
طالب درد است و مرهم روز و شب * درد آمد در جهان مرهم طلب
حكايت ( پادشاهى بود بس صاحب جمال . . . )
پادشاهى بود بس صاحب جمال * در ملاحت كس نديد او را مثال
گلخنى شد عاشق آن پادشا * ز اقتضاى يفعل اللّه ما يشا 193
چون به دام عشق او پابست شد * از مى ديوانگى سرمست شد
گشت شهره شهر در عشق و جنون * عشق او بودى بهر ساعت فزون
با وزير شاه گفتند آن گدا * مىكند دعوى عشق پادشا
در ميان خلق فاش است اين سخن * زين حكايت گشت شهرى پرفتن
گفت با سلطان وزير احوال را * كان گدا گشته است عاشق بر شما
شه ز غيرت همچو دريا شد به جوش * بى خبر شد زين خبر از عقل و هوش
گفت با سرهنگ شاه پر جفا * كز سياست كن سرش از تن جدا
شاه را گفت آن وزير كاردان * چونكه در عدلى تو معروف جهان
كى روا باشد به امر عادلى * بيگنه ريزند خون بيدلى
چون به كار عشق كس را اختيار * نيست شاها اين سياست را گذار
هر كجا كاين عشق خيمه مىزند * عقل را از بيخ و بن بر مىكند